X
تبلیغات
رایتل
بعد من خاطرات می مانند و تا ان زمان این من هستم و ام اس
جمعه 11 بهمن 1387 ساعت 21:49
رسم عاشقی

امروز چون هنوز سر حال نیستم و خانه ماندگارم تصمیم گرفتم خانه تکانی در اتاقم و وسائلم انجام بدهم و این امر باعث شد فکر خانه تکانی گذشته و خاطراتم بیفتم
متوجه شدم که خیلی وقت عاشق نشدم خیلی وقت ان احساس قلقلک ته دل انگاری صد پروانه در دل ادم پرواز می کنند را نداشتم
منظورم از خیلی وقت 1 سال 2 سال نیست بلکه خیلی بیشتر
البته من دوستان خیلی خوب دارم که مذکر هستند و اگر رو راست بگویم حرفهای دلم که در مورد عشق و عاشقی باشد به یک دوست مذکر بهتر می توانم بگویم و راحتتر می توانم حسم را بیان کنم
شاید بخاطر این هست که مردها همدیگر را بهتر می فهمند و بهتر می دانند وقتی مردی یک رفتاری دارد منظورش چیه
بالاخره از نوشته های گذشته هم این امر مشخص هست
ولی خیلی وقت که قلبم برای کسی نپیده منتظر تلفنش باشم وقتی می بینمش چشمهایم بدرخشه و برایم گل بخرد و من ابراز خوشحالی کنم
می دانید امکان ان خیلی پیش امده ولی یک چیزی تو دلم نمی گذارد چون کسی به دلم نمی شینه
خیلی دلم می خواهد بازم عاشق بشوم ولی این که زوری نیست
انگاری از عاشق شدن هم می ترسم وفاصله می گیرم هم دلم برای حال و هوایش تنگ شده هم می ترسم
گاهی وقتها احساس خلائ عمیقی می کنم

یاد اولین عشفم افتادم که چطور یواشکی همرا می دیدیم و همیشه برایم اهنگ می خواتد و من هم قاه قاه به ریشش می خندیدم ولی تو دلم کیف می کردم ولی می دانم دیگر ان حس انطور خالصانه بر نمی گردد چون نه من دختر 17 ساله ام نه تجربیاتم به من این اجازه را می دهد خودم را رها کنم
خودمانیم ولی عجب حال و هوایی داشت ان زمان
پ: دوستان که با پرشین بلاگ هستید نمی شه برای شما کامنت گذاشت

 

Wednesday, December 08, 2004
 
تخم مرغ ، دندانها و مردها
راستش قرار نبود امروز بنویسم چون من هفته ای یک یا 2 بار بیشتر نمی نویسم ولی کامنتهای شما دوستان بخصوص خواننده های مذکر عزیز من را مجبور کرد بخاطر حفظ جانم بنویسم می دانید قصد من تو حین به هیچ جنسی نیست
ولی این واقعیت که مردها موجودات عجیبی هستند مثلا یا هو خودمان انقدر مهربان هست ولی این را نشان نمی ده بالا خره در اخرین لحظه قبل از رفتنش کاری که برای مامان باید انجام می داد انجام داد (برای کسانی که یا هو را نمیشناسند ایشان اخوی بنده است))
راستش دلم برایش وقتی نیست خیلی تنگ می شه ولی وقتی هست اکثر کارهایی که می کند را من نمی فهمم اصولا مرد جماعت مثل تخم مرغی می ماند که پوسته سختی دارد و راه یابی به مرکز ان که خیلی هم نرم هست مشگل می ماند
از حرفهایی که یاهو از بم می گفت می فهمیدم چقدر احساسش جریحه دار شده همین طور مذکراتی که در زندگی با انها به عناوین مختلف اشنا شدم می دانم که مردها موجودات عجیبی هستند می توانند خیلی دوست داشتنی باشند و می توانند در عین حال زمخت و خشن و غیر قابل تحمل که اشگ ادم را در می اورند
به دوستان مذکر خطاب می کنم لطفا ننویسید زنها هم همینطور هستند چون من نمی خواهم اینجا جبه گیری کنم فمینیست هم نیستم می دانم هیچکس بی نقص نیست و گل بی عیب پیدا نمی شه و اقایون هم در مورد خانمها خیلی حرفها می زنند و این طبیعی چو.ن اگر این فرقها نبود که مثل قطب مثبت و منفی کشش به هم نداشتند
می دانید در طول زندگی من بهترین مصاحب و راهنمای من، دوست خوبم همیشه یک مذکر بوده چون او می توانست از دید دیگری موضوعات را تشریح کند و چه در ایران چه زمانی که المان بودم در سختترین دوران بهترین همراهم یک دوستی بوده که همجنس من نبوده و برای همین به خصوصیات مردها کاملا اشنا هستم از پوسته سختشان تا درون نرم
ولی موضوع مهم اینه که هر کسی به درون انها راه پیدا نمی کند
و کمتر اتفاق می افتد خودشان را نشان بدهند
چون از بچگی یاد گرفتند باید قوی باشند و پسر که گریه نمی کند ولی چرا؟
راستش دیدن اشگ یک مرد خیلی دردناک نمی دانم چرا
من در زندگی یک بار این صحنه را دیدم ان هم مربوط به دوستی می شد که همسرش را از دست داده بود و واقعا جگرم کباب شد
ولی همان اقا خیلی زود همه چیز را پذ یرفت و همه خاطرات را به دست فراموشی داد (این انتقاد نیست بلکه فقط واقعیت هست به خوب و بدش کاری ندارم)
می خواهم فقط بگویم خیلی فرقها هست بین زنها و مردها و خوب هم هست که این فرقها هست وگرنه همه چیز یکنواخت می شد ولی این را برای انان می نویسم که از نوشته های من جبهه گرفته بودند
به قول شاعر تا توانی دلی بدست اور دل شکستن هنر نمی باشد
ولی منظورم پس گرفتن پست قبلی نبود
برای خاتمه یاد حرف مادر بزرگم افتادم
مادر بزرگم می گفت: یک مرد مثل دنداناست
طول می کشه تا ان را بدست بیاوری
وقتی داریش گاهی اذیتت می کند
و وقتی می ره یک جای خالی باقی می ماند
 
Monday, December 06, 2004
 
مردان مخلوقات عجیبی هستند


دوستی مدتها پیش این مطلب را برایم ایمیل کرده بود که خیلی به نظرم واقعی امد
و امروز دوباره خواندمش
از انجا که مامانم از دست یاهو خیلی دلخور بود که یک هفته است از بم امده و فردا می خواهد بر گردد و حتی یک شب را با ما نگذرانده و همش پیش دوستانش بوده و تا حالا که ساعت 12 شب بر نگشته و کاری واجبی که مامانم با او ئاشت انجام نداده و مامان خیلی دلگیر خواستم کمی از این حال و هوا درش بیارم و این مطلب را برایش خواندم که به نظر خودم خیلی جالبتر از پارسال امد

اگر با او خوب رفتار کنید به شما خواهد گفت: اسیر عشق او شده اید
اگر به او بی محلی کنید می گوید شما متکبر هستید
اگر با او بحث کنید او شما را لجوج و خیره سر می داند
اگر با او بحث نکنید او شما را خنک و نچسب می داند

اگر او از شما با هوش تر باشد او قطعا شخص بزرگی است
اگر شما با هوشتر باشید او خود را می بازد

اگر او را دوست نداشته باشید او برای بدست اوردن شما تلاش می کند
اگر عاشق او باشید او تلاش می کند از دست شمافرار کند

اگر در مورد مشگلاتتان با او صحبت کنید او خواهد گفت این حرفها او را ازار می دهد
اگراز زندگی و مشگلاتتان حرفی نزنید او می گوید به او اعتماد ندارید
اگر قرار خود را با او لغو کنید او می گئید شما قابل اعتماد نیستید
اگر او قرار با شما را لغو کند حنما کار مهمی برایش پیش امده است

اگر شما امتحاناتتان را خوب انجام دهید شما شانس اوردید
اگر او امتحاناتش را خوب انجام دهد او شخص با هوشی است
اگر او را ازار دهید شخص ظالمی هشتید
اگر او شما را ازار دهد می گوید شما شخص حساسی هستید

 
Sunday, December 05, 2004
 
برای تو می نویسم که با من بودی



راستش خیلی خوشحال شدم وقتی جواب اسکن من و قسمتی از ازمایش مامانم امد اینقدر که نتوانستم تا فردا صبر کنم و دلم می خواهد خوشحالیم را با تمام کسانی که لحظه به لحظه در غمم شریک بودن تقسیم کنم از همه ایمیلها کمکها راهنماییها و دلداریهای شما تشکر کنم
امروز فهمیدم مشگل مامانم خطر ناک نیست و عمل هم اجباری ندارد چون چیز خطرناکی نیست و فهمیدم که ریه من مشگلی ندارد انطور که بهم گفته بودند نیست حجمش کم نشده و دم و بازدمم هم عادی است انقدر خوشحالم که بعد از فوت بابا اولین بار که در پوستم نمی گنجم می خواهم همه شما را بغل کنم و تشکر کنم بخاطر همراهیهایتان
ولی حتما پست قبلی من را بخوانید
شاید روزی هم همینطور خبر سلامتی خودم و وداع با ام اس را به شما دادم خدا را چه دیدید شاید حتی بزودی با
شد
 
Saturday, December 04, 2004
 
ام اس و واکسیناسیون
امروز با هزار زحمت صبح خودم را از رختخواب بیرون کشیدم و با کمک مامان لباس پوشیدم چون پاهایم انگار از بتون بود و خودم را به مطب دکتر مغز و اعصابم رساندم بعد از 2 سلعت نوبتم شد و وقتی با دکترم حرف زدم ارام شدم چون به من گفت : مشکلات ام اس و ریه به این زودی پیش نمی اید بعد هم من اگر فیزیو تراپی کنم به من کمک می شه زودتر خوب شوم
و حرف دکتر ریه هم تئوریتیک درست ولی اینقدر ها هم اوضاع من وخیم نیست البته جای گفتن دارد که راه رفتن من را اصلا تست نکرد ولی خوب ما هم پذیرفتیم که فعلا نه میشه کرتن داد نه کاری کرد فقط باید صبر کرد تا همه چیز حل بشه حالا ممکن است مدتی طول بکشه ولی موضوع جالب این بود که در مورد واکسن زدن حرف زدیم ان هم واکسن انفولانزا
طبق خوانده های من در گوگل در رابطه با واکسن و ام اس و چت با دکتر متخصص ام اس در المان
http://www.ms.gateway.de.
این مسئله واکسن و ام اس بحث بر انگیز و در موردش خیلی حرفها زده شده چون می دانید که هر میکروبی حالا ویروسی بدتر یا بکتری باعث فعال شدن سیستم دفاعی می شه
و سیستم دفاعی در افرادی با ام اس درست عمل نمی کند و نمی تواند فرق سلولهای بدن(سلولهای عصبی ) و سلولهای میکروب را تشخیص بده و احتمال حمله ام اس و فعال شدن ام اس هست
پس چه کنیم_
به جز ویتامین خوردن و تغذیه و خواب درست افرادی هستند مثل من که بدنشان خیلی ضعیف و با هر چیز کوچکی مریض می شوند
این افراد می توانند قبل از شروع فصل زمستان واکسن انفولانزا بزنند تا مقاومت بدنشان بالا تر باشه و دیر مریض شوند چون فعالیت واکسن با وقتی ادم بیمار می شه و سیستم دفاعی فعال می شه فرق می کند
ولی این مسئله چند شرط دارد

َالف: بیماری ام اس خاموش باشد یعنی هنگام فعال بودن ام اس و یا هنگام تزریق کرتن نمی شه واکسن زد چون اثری نخواهد داشت

ب: واکسن انفولانزا باشد با میکروب ضعیف شده غیر زنده
چون ام اس با زدن واکسن میکروب زنده منل واکسن هپاتیت یا غیره فعال شده و خطرناک می شه
یعنی از حلال احمر یا داروخانه سوال بشه که این واکسن میکرئب زنده نباشد اگر هم ندانستند اسم واکسن پرسیده شود و از انسیتو پاستور پرسیده شود

زمان تزریق اواخر شهریور تا قبل از فصل سر ما است مثلا الان دیر است :پ
خوب به این ترتیب باید تا سال دیگر صبر کرد و تا ان موقع خدا خدا کرد که زمستان برود و رو سیاهی تنها به زغال بماند
خودمانیم: زمستان هم عالمی دارد من عاشق برف ان هستم و منتظر که حالم خوب شه برفی ببارد و من دوستان را دعوت کنم و برویم برف بازی هرچند که من بشینم رو کیسه نایلون و انها هل بدهند مثل 2 سال پیش
 
2 نوشته شده در 2005/12/14ساعت 14:4 توسط توتیا | در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست
NOVEMBER 2004
Tuesday, November 30, 2004
 
دفترچه خاطرات یا وب نویسی
چند وقت پیش از فاخته نوشته بودم که در صدایش وقتی می خواند بوی غم می امد حالا امروز فاخته صدا نداشت د هر چه داد می زند صدایی از گلویش نمی امد
فریاد می زد ولی کسی نمی توانست بشنود
شاید گاهی هم خیلی بد نباشه اگر کسی صدای ادم را نشنود بهتر از اینه که صدا را اشتباه بشنود و جیز دیگری بشنود
اوایل که می نوشتم تا وبلاگم راه بیفتد و خواننده ای نبود که بخوانتش راحت هر چه می خو.استم روی قلم می امد
درست مثل دفترچه خاطرات بعد کمکم که بقیه نوشته هایم را می خواندند و برایم کامنت می گذاشتند جذاب بود که هر کس چه تعبیری می کند و بعد کم کم بعضی از خواننده هایم را از نزدیک دیدم و خیلی از دوستانم خواننده من شدند حالا کم کم خیلی سخت می شه انچه دل تنگم می خواهد بدون انکه فکر کنم کسانی که ان را می خوانند من را می شناسند و در مورد من حرف می زنند یا به خودم چیزی می گویند احساس می کنم گاهی نقطه ضعف به دست کسی می دهم که با چوب خ.دم به سراغم می ایید و و این فکر برایم درست می شه چه بهتر است؟
دفترچه خاطرات که دلت را خالی می کنی از بالا پایینت می نویسی از ترسهایت از کمک خواستنها از خاطرات شیرین که مال من این اواخر خالی از ان شده ولی می ترسی کسی بخواندش یا وبلاگ که خیلی ها می خوانندش و تو را نمیشناسند و اگر بشناسند چه؟
بخصوص که سختت می شه همه رموز زندگیت همه مسائلت مثل کف دست باز باشه
می دانید برای همین نمی خواستم امروز بنویسم یا شاید اصلا بنویسم چون اینجا
مثل در باز است همه سر می زنند و نمی توانی بگی تو نیا تو بیا
و گاهی امدن بعضی ها به ضررت تمام میشه خوب بگذریم
حالا من فکر می کنم اینجا همان دفترچه خاطراتم هست و خوبیش اینه که کسی پیدایش نمی کند چون علنی و پیدا است
خیلی دلم گرفته مثل فاخته که حتی صدای خواندن ندارد چه برسد به اینکه غمگین بخواند چون از غمش صدایش رفته
حال جسمی خوشی هم ندارم بخصوص با حرفهایی که اقای دکتر بخاطر نفس تنگیم که حالا شدید شده خیلی مزلحم و دائم نشسته می خوابم
زد خیلی در فکر رفتم و فهمیدم موضوع جدیتر از انچه فکر می کردم هست و خوب دیگر ام اس خیلی کارها می تواند انجام بده و ادم نمی تواند مرز بگذارد
داشتم با خودم فکر می کردم چرا من؟
خوب ام اس داشتن چیز خیلی خطر ناکی نیست ولی اگر این طور باشه چرا من؟
حالا طفلک مامان به جای انکه فکر درمان خودش باشه و جواب ازمایشی که چند روز دیگر می اید و دکتر رفتن جدی بودن حد موضوع و عمل واین حرفهااز حرفهای زده شده خیلی ناراحتشده و همش در فکره

منم فکر می کنم به قول مش قاسم دایی جان نا پلئون دروغ چرا تا قبر 1 2 3 ا ا ا





ولی حس خوبی ندارم چون انچه عیان است چه حاجت به بیان است
حالا من قرار نیست به این زودی مرخص شوم ولی با این حرفها و استدلالها جای تفکر می ماند
ئ شکه می شوم
که چه می توانم انجام بدهم و چه کار می توانم بکنم که سرعت ان کم بشه
حالا من که قرار نیست به این زودی مرخص شوم ول ینفس نداشتنم باعث می شه
تصویر ی جلوی چشمم بیاید که مال چند سال پیش در راهرو بیمارستان است و این تصویر مرا خیلی به فکر می برد چون زندگی به هر فورمی تا اخرین مراحل عزیز است حتی با تلخی
 
Saturday, November 27, 2004
 
خروس بی محل

بیا این قند را بگذار دهنت اب هم بخور کم کم بلند نفس بکش ، سعی کن چشمت را باز کنی
بابا خانم شما که مثلا همراه مریض هستی
انها مکالمات امروز صبح در اتاق سنو گرافی بود
دکتر امد و گفت: ببینم شما چرا با عصا راه می روید؟ توتیا : من ام اس دارم
دکتر: اگر گفته بودی اصلا راه نمی دادم همراه مریض بیایی در اتاق شما دیگر کار نداشته باش از این به بعد ماماناز این به بعد پیش من تنها می اید بدون شما
ای دل غافل بابا من مثلا امدم دلداری مامانم باشم اقای دکتر نمی شه که تنها بفرستیم یکی بیاید دکتر که بهش بگه خانم بله شما باید عمل بشید ان هم کسی که 5 ماه پیش عمل سنگین ریه داشته
خلاصه هم خجالت بود هم از خودم عصبانی شده بودم اخر توتیا این چه موقع غش کردن بود
بابا این چند ساعت پیش بودد
با مامان رفته بودیم سنوگرافی و دکتر هم کلی من را داشت تحویل می گرفت برایم توضیح می داد که که بهتر است عمل بشه مامان و یا نمونه برداری بشه که ان هم مثل عمل و برای اینکه کار دو بار نشه بهتر یکدفعه روزه شکدار نگیریم حالا ببینیم جواب ازمایشات چی هست چون تازه عمل شده ببینیم می توانیم صبر کنیم یا نه و انشاالله چیز بدی نیست همین حرفها بود که دیدم داره سرم گیج میره و حرفهای اقای دکتر را نمی فهمم حالت تهوه گرفتم ولی نمی خواستم وسط حرف به این مهمی را قطع کنم که وقتی به خودم امدم دیدم دارند عرق پیشانی ام را پاک می کنند و مامان بیچاره به جای اینکه به فکر خودش باشه به فکر من است و اقای دکتر هم دارد اب قند به من می دهد خیلی لجم گرفته بود ناسلامتی من باید به مامان دلداری بدهم از دکتر ضرورت عمل و احتمالات را بپرسم که اینطوری زرتم غمصور(غلط املایی بنده را می بخشید؟) شده بود و کسی من را دیگر حساب نمی کرد و همه به چشم بچه یا ادم ضعیف نگاه می کردند حالا من میگم بابا من خوب شدم نه شما دیگر کاری به این کارا نداشته باش اینجا دراز بکش تا سر حال بیایی
اصلا بابا هوا گرم بود من پالتو تنم بود اینطور شدم من خوبم همه حرفها روی ام اس بنده و چند وقت عصا دارم چه دارویی می زنم می چرخید به جای اینکه معلوم بشه این مادر ما تکلیفش چیه؟ موضوع چقدر مهماست؟ و چه میشه کرد دیر نشه تنها حرفی که دکتر گوش کرد این بود که
گفتم: اقای دکتر من اگر حقایق را بدانم راحتتر کنار می ایم
دکتر: نه اینطور نیست شما فکر خودت باش
غافل از اینکه بابا این مامان ما تنها کسی که دارم و اگر او نباشد من بیچاره شدم نخیر ما دست از پا درازتر برگشتیم خانه و به جای قوت قلب مامان بلای جانش شدیم یکی نیست بگه حالا چه وقت غش کردن بود
دلم خیلی گرفته