X
تبلیغات
رایتل
بعد من خاطرات می مانند و تا ان زمان این من هستم و ام اس
جمعه 11 بهمن 1387 ساعت 21:52
وقتی هنرمندی بلای جانت می شه

راستش امروز وقتی بیدار شدم بعد از شب پر از کابوس راحتتر بودم چون بالاخره دیشب راز این نفستنگیهای شبیه خونانه را کشف کرده بودم دیشب بعد از انکه خاله رفت و من و مامان شام خوردیم تصمیم گرفتم نقاشیم را کامل کنم که متوجه شدم ماده دور گیر ان مثل قبل نیس و یکدفعه مثل جرقه به مغزم خطور کرد که ان را دو روز قبل هم رقیق کرده بودم و نکنه این ماده رقیقکننده باعث سرفه های من شده؟ وقتی روی جلد را خواندم دیدم مشتقات تینر دارد و زمانش هم گذشته پس بعد از انکه همه را دور ریختم سریع یک انتی هیستامین خوردم و چه به موقع بود چون نیم ساعت بعد افتادم باز به سرفه های عجیب ئ نفس تنگی مثل دو روز قبل منتها ایندفعه خفیفتر چون هم انتی هیستامین خورده بئدم هم کلی شیر که خودش در موارد مسمومیتهای با مواد شیمیایی کمک می کند مامان هم برایم نشاسته گرم درست کرد و من چند ساعتی پالتو به تن در بالکن نشسته بودم تا نفسم بر گردد از طرفی دلم می سوخت که باید کلی از رنگها را که با این ماده رقیق کننده ترکیب کرده بودم دور بریزم که از نو خریدنشان دردسر دارد چون در ایران به سختی گیر می اییند و خلاصه از همه مهمتر یادم نیست در کدام رنگها این محلول را ریختم از طرفی خدا را شکر می کردم که خیلی زود قبل انکه کار دوباره به جای باریک برسه متوجه شده بودم و زاه حل پیدا کرده بودم و دیگر گناه گردن پرتقال نمی افتد که من خیلی دوستش دارم بالاخره بعد از مدتی هوا دادن اتاق و دور ریختن همه ئسایل مشکوک همه چیز به خیر گذشت ولی حالا باید مدتی تحمل کنم تا این ریه حساس التیام پیدا کند بعد به رنگبازی خودم مشغول بشوم عجب تا حالا حال نقاشی نداشتم حالا که حالش هست اجازه اش نیست بله ولی خدایا ازت ممنونم چون از همه بدتر نا معلوم بودن است قضایا بود

 

Monday, November 22, 2004
 
توتیا و بختک نفس تنگی
امروز صبح که بیدار شدم(صبح که چه عرض کنم ظهر) دیدم در اتا قم بسته است و خاله و مامانم دارند ارام حرف می زنند و امدند بالای سرم گفتند : حالت چطوره بهتری؟
تازه یادم امد که دیشب چه خبر بوده راستش 10 روزی است حالم خوش نیست و در این 10 روز 2 بار راهی بیمارستان شدم اولش با سرما خوردگی به ظاهر معمولی شروع شد و 2 روزی به تخت خواب میخکوب بودم و پنجشنبه گذشته که با
ویولت تلفنی حرف زدم مرا اول نشناخت چون حالم خیلی بد بود و شب پنجشنبه هم راهی بیمارستان و عکس برداری شدم که بالاخره چون نمی خواستم موضوع جدی بشه مرا دمهای صبح راهی خانه کردند و فردایش خیلی بهتر شده بودم و دیشب فکر کردم درست نمی توانم خوب راه بروم و دستم را باید به دیوار بگیرم ولی کلی کار عقب مانده دارم که باید انجام بشه و داشتم برنامه ریزی هفته را می کردم و قرار یک جلسه کوچک با چند تا از دوستانی که انها هم به زبان المانی اشنا هستند و قرار بود مطلبی را کار کنیم می گذاشتم و بقیه کارها که قبل پنجشنبه باید انجام بشه که وقتی مامان باید برود دکتر من کمتر درگیر بشوم را راست و ریست می کردم نقاشی نیمه کاره را تمام کنم و از این حرفها بعد هم برایمان مهمان خوبی امد جاتون خالی عجب اش انار خوبی مامان بار کرده بود و عکسهای دوستم که المان هست دیدم کلی شب خوبی بود و مرا یاد شبهای یلدا انداخت که بعد که همه رفتند رفتیم بخوابیم که دیدم سرفه های من شروع شد حال عجیب و کمی غیر معمول بود دائم انگاری اب دهن ادم بپرد در راه تنفس که بله در عرض یکساعت دیگه نفسی نمی امد به سختی نفس می کشیدم و مامانم کلی دست پاچه شده بود و خوب بود خاله من منزل ما ماند
که تل به خودم امدم دیدم بله در اورژانس با ماسک اکسیژن نشستم و همه راجع به من حرف می زنند
راستش اولش خودم باور نداشتم فکر کردم گذرا است ولی بعد از این جریانات شکه شده بودم که این چیه دیگر؟ در
امبولانس هر کس از مامور اورژانس تا خاله و مامان یک چیز می گفت مال حساسی است ، مال سرماخوردگی است و من در حیرت و وقتی قیافه خودم با ماسک اکسیژن دم بینی ام را در شیشه ماشین دیدم خودم هم باور نداشتم این من هستم
خلاصه به این نشانی که تا سحر بیمارستان بودیم و امپول انتی هیستامینو 2 جور کرتن و سرم و چیزی نبود که حواله ما نشد الان هم که دارم می نویسم نمی تولنم حرف بزنم از این حس که یک چیزی در گلوی ادم پریده در نای و حس خفگی می ده و خیلی خسته ام، خسته تر از همیشه و احساس تنهایی
بله تمام نقشه های این هفته ما نقش بر اب شد فعلا تا ببینیم کی این شوخی تمام میشه یا اعزرائیل می ایدویا دست از این قلقلک من بر می داره والا مردن که خیلی راحتتره ولی فکر کنم قرار نیست به این زودی مارفتنی باشیم و فعلا کلی کار ناتمام داریم که باید انجام بشه و وقتش نیست
و در ضمن اگر من نباشم کی این داستانهای غمناک را بنویسه؟
خودمانیم خودم هم خسته شدم
که فقط از ناراحتی می نویسم ولی راستش در حال حاضر همش همینه و اگر نخواهم بنویسم باید وبلاگم را تعطیل کنم تا زندگی بعدی انوقت این من نیستم که می نویسد کسی دیگری است بعدم شاید ان بابا ایرانی نباشه یا وبلاگ نویس از همه چیزها گذشته جالبتر تلفن دوستی از آلمان امروز صبح بود که بین خواب وبیداری با او حرف زدم حرف که چه عرض کنم مامان حرف زد و من گوش کردم چون تا حرف می زنم سرفه ام احساس خفگی می اید و می گفت : خوابت را دیدم چطوری؟ خنده ام گرفت و نوشتم رو کاغذ خوابت خیرباشد چه دیدی؟ نکنه دیدی بله توتیا انشا الله رئیس جمهور و چیزی شده ؟.. مامان نوشته هایم را به او می گفت وقتی فهمید چه شده سکوت کرد و گفت: دلم گرفت می دانی از اینکه نبودم کمکت کنم یادت هست خانه من بودی و من درد زایمان بود و تو مرا بیمارستان بردی؟ یادت هست هر وقت دلت گرفته بود و یا دل من گرفته بود با هم می رفتیم بیرون و حالمان خوب می شد حالا که نیستم دلم گرفته ولی به این فکر کن که من با تو هستم و تصور کن همه جا با هم می رویم تا با این فکر سر حال بشوی مثل انوقتها
می دانید بعد از گذاشتن تلفن با خودم گفتم این مدت که پنچر بودم از ریکی کمک نگرفتم تمرینها را انجام ندادم خوب این کار را انجام بدهم و تصور کنم روزهای خوب مثل زمانی که با ساناز دائم تلفنی حرف می زدیم هم را میدیدیم تکرار میشه با این فکر دوست قدیمی چقدر خوب است و به آدم نزدیک چون همه زیر و بم آدم را می شناسد دوباره به خواب رفتم
 
Saturday, November 20, 2004
 
آرزوهای من
شنبه امد و من فکر می کردم میرویم دکتر و من از این عذاب بلاتکلیفی راحت می شوم که اقای دکتر نبودند مرخصی هستند و ما باید پنجشنبه تماس بگیریم بپرسیم کی برویم خدمتشان بله نمی دانم مشگل من است یا همه دوستانی که مدتی از سرزمین اجدای دور بودند که جا نیوفتاده برای ما که در این سرزمین فقط چیزی که بی اهمیت است جان ادمیزاد است بعد هم که دیر شد همه تقصیرها می افتد گردن خدای بی زبون که خواست او بود بله حالا اگر این خدا می توانست از خودش دفاع کند که بنده عاقل من را به قول اذریها سسنه که تو کوتاهی می کنی عجب هیاهویی میشد فعلا که مسلمان جماعت یاد گرفته هر جا می ماند همه چیز را بیندازد گردن خدا و یا علی که ارام بگیرد و دهن مردم را هم ببندد در سرزمینی که جان انسان فقط وقتی پارتی داری یکدفعه ارزش می گیرد فلان اقا و خانم را بشناسی از جوابهای سر بالایکدفعه عزیز و مهم میشی دیگر انتظار بیهوده است یکی نیست بگه توتیا یا خفه شو بگذار به مردم زور بگویند تا پوست بکنند یا برو یک گوشه ای از این هیاهوی وطنی دور باش ای کاشکی مال اینجانبودم
این هم مشگل ادمهایی که یاد گرفتند حرفشان را بزنند و مثل بره اطاعت نکنند یا سرشان بالای دار میرود یا دیوانه میشوند
می دانید همیشه فکر می کردم وجه مشترک با انسانها داشتند یعنی همدیگر را فهمیدند وقتی تازه رفته بودم المان هر ایرانی که می دیدم ذوق می کردم فکر می کردم همدیگر را می فهمیم مدتها طول کشید و قیمت گذافی پرداختم تا بفهمم اقا جان هر گردی گردو نیست حالا هم تازگی فهمیدم اگر کسی ام اس دارد دلیل بر این نمیشه دوست تو باشد و حرف تو را بفهمد به خاطر داشتن مشگل مشترک دلیل نمی شه هم را بفهمید و با هم دوست باشید چون ادمیزاد انقدر پیچیده است که وجه مشترک تنها می تواند ظاهر قضیه باشد و دلیلی بر ادراک مشترک نیست چون ادمی پر از مسائل پیچیده است که در نور تنها بروز میکند و در تاریکی همه مشترکند حالا ایننوشته زیر تنها برای تو است که مرا با ام اسیا بی ام اس درک کرده ا

آرزوهای من
برایت چشمانی را ارزومندم که کوچکترین حقایق روز را می بینند
برایت گوشهایی ارزومندم که نجوای الفاظ را در صحبتهای روزمره درک می کنند
برایت دستانی ارزومندم که لحظه ای درنگ در کمک کردن به دیگران نخواهند کرد
برایت فلبی ارزومندم که راهنمای راهت باشد
ارزومندم آرامش خوشحالی و اعتماد برایت
برایت خصوصیات خوبی ارزومندم که تو را هر لحظه به انچه در ارزویش هستی و هر انچه می خواهی در زندگی باشی یک قدم نزدیکترمی کند

برایت آرزوی کار ی دارم که دوست داری خوابی که در ان راحت هستی و ارامشی که به ان احتیاج داری
بزایت آرزومندم کسانی در اطرافت باشند که تو را تایید می کنند تو را قبول دارند و به تو جرعت و قدرت ادامه می دهند و همین طور کسانی که برایت سرمشقند و به تو زمانی که خسته و دلشکسته و غمگین هستی نیرو می دهند و کمک می کنند

برایت فلبی ارزومندم که اکنده از امید است و این امید را با دیگران شریک می شود

 
Wednesday, November 17, 2004
 
چراغ راهنما و توتیای نگران
راستش اصلا دست و دلم به نوشتن امروز نمی رفت بخصوص که سرمای بدی هم خوردم و افتادم حالا ما یک روز خواستیم به خودمان برسیم و سر و صورت را صفا دهیم این هم نتیجه که دو روز پیش وقتی سلمانی بودم و خانمی که داشت ابروی مرا مرتب می کرد سرما خورده بود و همان که از دیشب گلو دردی من را گرفته که نگو حالا مثلا می خواستیم من و مامان بعد شش ماه فردا بالاخره برویم بهشت زهرا خوب من به اینکه تو دیوار بخورم عادت کردم
دیروز که با مامان رفته بودیم دکتر و اقای دکتر گفت باید اسکی کنیم و سنو گرافی جون بالا بودن فاکتور125CA مربوط به تومر های سرطانی تخمدان ها است من دلم هوری ریخت و حالم گرفته شد حالا باید شنبه برویم بیمارستان و این کارها انجام شه و تکلیف معلوم شه ان هم بیمارستانی که بابا را از دست دادیم
به دکتر گفتم: اقای دکتر نمی شه جایی دیگه برویم من از این بیمارستان دل خوشی ندارم
گفت: می دانی منم پدرم را از دست دادم حالا نه این بیمارستان جای دیگر
دیگه نگفتم اخر سن و سال شما و از دست دادن پدر در سن 90 سالگی کجا و مسئله ما ولی بی خیال شدم فقط در راه که می امدیم خانه متوجه شدم مامانم خودش از من نگرانتر است و ناراحت که اگر کار به عمل برسه خارج از مشکلات مالی و این که بیمه دیگر امسال یک قرون هم هزینه درمان را قبول نمی کند چون حد اکثر ان امثال استفاده شده دیگر قدرت جسمی برایش نمانده بعد از ان عمل سنگین ریه پنج ماه پیش ولی چون می داند من نگرانم بروی خودش نمی اره و هر دو در سکوت بودیم و از دست ترافیک و شلوغی حرص می خوردیم که اقای راننده ماشین که سوارش بودیم
گفت: خانم باور کنید این چراغ اینقدر طولانی نبود قبلا فکر کنم باز این گداها دست کاریش کردند
من با تعجب گفتم: اخر چراغ به گداها چه ربطی دارد؟
راننده گفت: خانم نمی دانید من خودم با چشم خودم دیدم که سر چهار راه قبلی شب یک گدایی داشت چراغ را دست کاری می کرد که زمان گدایی داشته باشد حالا هم ببینید الان اینجا جلوتر دو تا از انها بین ماشینها می گردند
من هم خنده ام گرقته بود هم تعجب کردم که عجب ادم در شرایط نا مساعد قدرت خلاقیتش گل می کند و دست به کارهایی می زند که عقل جن هم نمی رسه و هم باور نمی کردم مگر ممکنه؟
راستش از این خلایق هر چه بگید بر می اید ولی این داستان کمی از جو گرفته من و مامان کم کرد و امیدوارم هر چه زودتر شنبه بیاید و خبر خوبی بشنویم که چیز مهمی نیست چون راستش قدرت من به صفر رسیده همین طور قدرت مامان تفلی و نبودن یا هو که از همه چیز بی خبرد باعث شده خیلی احساس تنهایی کنم
التماس دعا
 
Saturday, November 13, 2004
 
آبی
رنگ آبی همیشه برای من به معنی صداقت پاکی و بی نهایت بوده آرامش آبی را هیچ رنک دیکری به همراه ندارد آبی آخر طیف رنکی است و در ریکی هم چاکرای فرق سر رنگش ابی هست وقتی به دریا می نگری به اسمان می نگری بی انتها است و همه چیز ابی است آبی رتگ نرامش است و صلح و من ان را خیلی دوست دارم همیشه دلم می خواست مثل مادرم چشمهایم ابی باشد که نشد چون زلالی اب را در ان می بینم وقتی بهش نگاه می کنم مثل تیله شفاف است و برایم ارامش می ارد وقتی بچه بودم و مریض می شدم دلم می خواست پیشم بشینه و تو چشمهایش نگاه کنم تا بخوابم انقدر نگاه کنم که چشمهایم رو هم بیفتد و بعدها کنار دریا که می رفتم انقدر خیره به اب می شدم که همان حس بچگی در من ظاهر می شد حالا این روزها که نگرانش هستم چشمانش بیشتر برایم حرف می زند و بعد از تشکر از راهنماییهای دوستان خوبم می خواهم بگویم:

چشمهایش

چشمهایش ابی است
تا چشم کار می کند ابی است
دریایی از نا باوری
شاید یک بازی است
آرمیده یا طغیانی حد و مرزش یک خوابی است
رویایی است طوفانیآری او چشم ابی است
 
Tuesday, November 09, 2004
 
ای آدمها
وقتی بچه بودم در بالای پشت بام یا بالکن می ایستادیم لبه لبه و قدرت شجاعت خود را امتحان می کردیم و من همیشه از زیر این کار دز میرفتم چون از خطر می ترسیدم و هیچ چیز به اندازه اطمینان از محیط nv زندگی,و ,ارامش مهم نبود همیشه دوست داشتم کسی قوی هیکل مثل داییم من را از مدرسه بر دارد همیشه دنبال حسی می گشتم که یک سوپر من به ادم میده حس قدرت و مبارزه با همه چیز وپیروزی یعنی از همه مصائب گذشتن با سر بلندی از همه بدتر برایم این بود که این حس را از من بگیرند
بعد ها هم این نیاز با من همراه بود در زندگی من همیشه مردی مورد علاقه من بود که در کارش موفق بود و یا هیکل ورزشکاری داشت یا ادم قد بلندی بود و من همیشه حس مراقب را در رفتارش حس می کردم اینکه در کنارش همیشه احساس امنیت و ارامش داشتم به ظاهر کاملا ربط نداشت به رفتار بود هرگز ضعف را در وجودش حس نکردم حتی اگر اینطور نبود خوب وانمود به قوی بودن می کرد(البته اینجا ادم خاصی منظورم نیست در کل انتخابم از کسی که برایم ایجاد جاذبه می کرد رامی گویم) که از پس همه چیز بر می ایند و ضعف را می پوشاند چون من خودم ادمی هستم که زود می ترسم و دست پاچه می شوم و این که در موردی کاری ازم بر نیاید من را عذاب بزرگی می دهد چون خودم همیشه به دنبال راه حل می گردم و زود باید اقدام کنم که تکلیفم را بدانم ادمهای صبور و پر فکر کسی که حس اطمینان را در من ایجاد کند برایم مهم بود برای همین اگر بشنوم حالا صبر کنیم برای چیزی که خطر ناک می تواند باشه و بلاتکلیفی برایم مثل قورت دادن سم است
از انجا که عجول هم هستم این حس بدتر مرا رنج میده که راه حلی برای چیزی پیدا نکنم
الان از ان حالا است که احساس می کنم کسی با دستش گلویم را فشار میده و من را شلاق میزند بدون انکه بتوانم فریاد بزنم و کمک بخواهم
مثل طفلی که سردش هست و مادرش نیست
مثل مردی که زن و بچه اش را جلویش می زنند مثل مادری که فریاد کودکش را میشنود ولی نمی داند کجا است
مثل دیگی که در حال انفجار است و درش بسته است
خیلی از اینکه ناله کنم بدم می اید از خودم خسته شدم ولی این فر یاد کمک به امید راه حلیاست که شاید تو بدانی؟
می دانید به جز خودم که نمی دانم تکلیفم چه میشه و راه رفتنم مثل لاکپشتی شده که پایش را بریدندبیشتر برای مادرم نگرانم چون ازمایش خونی که دادهca 125خونش بالا است که مربوط به تومر میشه و این مرا نگران می کند اخر ریه اسکن شده بود چیزی نبوده ؟ معده و روده و همه چیز دیده شده با سنوگرافی چیزی دیده نشده پس این مال کجا است ؟ چون عادی نسشت
به هر دکتری نشان می دی پاس می ده به دیگری و می گه حالا 3 ماه دیگه بیا ببینیم بازم بالااست؟
اخر از 6 ماه به پیش خیلی عوض شده صبر برای چه؟ این مرا خفه می کند
حالا این حس ارامش و اطمینان سالها است از پیش من رفته سالها است زندگی من مثل تخته پاره ای رو اب مانده و دائم در تلاطم است هر وقت فکر می کند به خشکی رسیده مثل تخته سنکی به کف دریا غوطه ور می شه ای آدمها که مرا می بینید
به دریا شکوه بردم از شب دشت،
وز این عمری که تلخ تلخ بگذشت،
به هر موجی که می گفتم غم خویش؛
سری میزد به سنگ و باز می گشت

 
Saturday, November 06, 2004
 
آیا شانس سلامتی داشتن غیر قانونی است؟
بعضی وقتها در زندگی تصمیماتی می گیریم که سرنوشت ادم را تغییر میدهد و بعدها می فهمیم که اشتباه یا درست بوده ولی این بعدها زمانی را شامل میشه که در وضعیت ادمی انقدر تغییرات شده که جای جبران ان تیست
البته من 3 سال زمان بردم تا تصمیم بگیرم کجا می خواهم مستقر بشوم و اوایل خیلی سختم بود چون حرفهای مردم را نمی توانستم درک کنم پارتی بازیها سفارشات وا اشنا بودنها اینکه یک تافن فلان
اقا یا خانم لحن حرف زدن مردم را عوض می کند از سلمانی تا دکتر و بقالی همه جا فقط پارتی داشتن و باند بازی حکم فرما است همه چیزهایی که من می دانم شما هم می دانید تا ایران بوده همین بوده و همین هم خواهد بود برای دختری که از 18 سالگی تا 31 سالگی در این مملکت گل و بلبل نبوده و زمانی که راه و چاه زندگی را یاد کرفته جایی بوده که قانون و حق حکمفرما بوده حالا اگر سفیر بودی تا یک دانشجوی خارجی امکانات یکسان بوده با کمی بالا پایین خیلی سخت بود با این موضوع کنار امدن با نا حقی با زور با اجهاف و ان هم جایی که خون من به ان تعلق دارد و قلبم برایش می تپد جایی که حسین اقای بقال لبخندش از خیلی چیزها عزیز تر است بله به این بهانه ها ادم خام میشه و پشت پا به سرنوشتش می زنه غم غربت سالها عذابش می ده و دل به دریا می زند و بر می گردد به اشیانه پیش پدر مادر خواهر برادر همسایه و دوست
الان ان دوستانی که در غربت وبلاگ من را می خوانند می دانند چه می گویم
ولی وقتی که میفهمی عجب اشتباهی کردی مثل سیلی با دست خیسمی ماند مثل کرفتگی برق مثل پرت شدن از پرتگاه ان هم موقعی که پیش خودت گفتی : توتیا بیا و این اتشفشان خاموش را سرکوپ کن از این وضعیت کولی وار دست بردار حالا که بابا رفته و ما تنهاییم بیا این چند صباح عمر را پیش مادر ی که جانش را برایت فدا می کند و خودش مریض است و لی نمی گذارد لحظه ای خستگی روحش را حس کنی برادری که هر چند نشان نمی ده ولی وقتی می ایید اول از همه سراغ تو را می گیره بگذران
بابا اینجا بقیه هم دارند زندگی می کنند تو هم مثل بقیه
حالا اگر می خواهی تا جایی که امکان دارد اقامتی که داری را هم نگه دار خدا را چه دیدی
با این ایده ها بله توتیا بارو بندیل را بست و از شهری که اولین بار در ان کار کرده بود و اولین حقوقش را گرفته بود اولین بار عاشق شده بود و اولین بار تجربه بوسیدن لبهای او را تجربه کرده بود اولین بار در ان خیابانها اشگها ریخته بود در همان خیابانها مست از شادی ترانه خوانده بود خداحافظی کرد با اه و اندوه با اشگ با گودبای پارتی با بغل کردنها با یادگاری دادنها و گرفتنها با امید دیدار گفتنها با دست حق به همراهت گفتنها با صدای ناقوس کلیسا ها شنیدنها با در خانه ما به رویت باز است گفتنها با ادرس ایمیل و پست ردو بدل کردنها و بله به خانه باز گشت انجا که برایش همیشه بوی نزدیکی و تعلق می داد
بگذریم که در این 3 سال به توتیا چه گذشت و چه فکر می کرد و چه شد
از مجانی کار کردنها قول و وعده شنیدنها بگذریم جای گفتن ندارد چون همین که هست
اش کشک خاله ات بخوری پاته نخوری پاته و خودم خواستم از ما است که بر ما است گرچه بقیه دوستان به جز رامین همه می گفتند نرو پشیمون می شی ولی من امدم و حالا هم عادت کردم هر چند پشیمانم
و لی قبول کردم که همینه باید ساخت تا اینکه
بله تا حالا همه این داستانها را گفتم که بگویم از چه پشیمانم و چرا پشیمانم؟
همانطور که قبلا گفتم با صحبتهای اقای دکتر به این نتیجه رسیدیم که من باید دارویی مصرف کنم مثل خیلی های دیگر که جلوی پیشرفت دوست نا ارامم گرفته بشه و خوابش ببره و اینقدر سنگ جلویم نیندازه
و از انجا که توتیا ملکه الرژی و ناسازگاری دارویی هست و باید جایزه نوبل ناسازگاری دارویی را بگیرد و ضرر مالی و جانی بخاطر عوارض دارویی به انچه تا حالا استفاده کرده از جمله
Interferon Alfa
Interferom Beta
Avonex and Rebif

نشان داده قرار شد یادارویی مثل شیمی درمان یعنی
شروع کنداNovatron
بایا

Copaxon
از نو شروع کند *(که در الما ن چند سال پیش 1 ماه زده ولی قطع کرده بخاطر علائم نقس تنگی که در عوارض دارو ذکر تشده*)
خوب و یکماه دیکر یعنی اواسط اذز ماه توتیا و اقای دکتر تصمیم بگیرند بله کدام دارو؟
خوب توتیا هم نشست پای این دنیای اینترنت که خدا عمرش بده و خواند خواند..... و دید مثل اینکه
Copaxon
استبهتر
از انجا که اقای دکتر هم
Novatron با
کاملا راضی نبود

که مثل شیمی در مانی هست چون باعث عوارضی در خانمها می شه که
درسن بالا اتفاق می افتد و 34 سال زود برای این علایم پس برد با
بودCopaxon

خوب بعد توتیا تلفن زد به حلال احمر و انجمن ام اس و بیمه در مانی
و فهمید این دارو را بیمه قبول نمی کند چون هیئت وزیران اجازه ندادند ولی ازاد هست ان هم هر امپولی 35000 توما ن و هر روز باید تزریق بشه که هزینه اش میشه 1 میلیون و 600 هزار تومان بی زبان در ماه
سرم سوت کشید بعد از پی گیری فراوان فهمیدم چون دارو مال کشور اسرائیل هست و مسایل سیاسی در بین وارد میشه ولی طوری که کسی نتواند بخرد و دکتری نتواند تجویز کند چون عملا برای کدام بنده خدایی عملی است ماهی یک میلیون و 600 هزار تومان فقط دارو پول بده ان هم نه یک سال و 2 سال بلکه در چند سال اینده ولی در المان و اروپا بیمه دارو را که قبول داردکه هیچ سرنگ و الکل و غیره را هم قبول دارد فقط باید برای هر 30 امپول 10 یورو داد ان هم تازگی ایتطور شده قبلا مجانی بوده
اینجا است که ادم می گه توتیا ان حس وطن و خانواده و خون را فدایی سلامتی ات می کردی مثل بچه ادم می ماندی در غربت و فدای مشگلات کشوری و سیاسی نمی شدی
اینجا است که دلم می خواهد از مسئولین بپرسم :اگر خودتان دختر ام اسی داشتین چه؟
چرا دارویی باید وارد بشه ولی ازاد ان هم بخاطر اینکه مال اسرائیل است؟
خوب از جای دیگر بیارید ولی حالا که می اورید پس چرا مخصوص جیب پر و عده ای خاص باشه؟ اخر سلامتی ادمها جان مردم و رهایی از چنگال بی ماری لا علاج مال مسلمانان نیست؟
می دانم حرفی ندارید اگر هم دارید جرعت گفتن می خواهد حالا خوب از فردا سر من را هم زیر اب می کنند
آنوقت در روزنامه ها می نویسند اگر وطنپرست باشی هم شانس سلامتی را از دست می دهی هم جانت را فدا می کنی
پس زنده باد غم غربت

 
Thursday, November 04, 2004
 
سیاه دانه
بیان مسایل گاهی سختتر از ان است که فکرش را می کردمسیاه دانه
سیاه دانه را میشناسی؟
سیاه دانه نسلی است سوخته
رو یایش اشیانه
خاطراتش تصویری است بی باکانه
سیاه دانه پیر مردی است عصا بدست
طفلی است مو حنایی
جوانی است ارزو به دل
و شاید مادری است دل شکسته
درون هر یک از ما من تو و او سیاه دانه ای نهفته است
من از درون سیاه دانه تو بی خبرم ولی سیاه دانه من داستانی است پنهانی
 
Tuesday, November 02, 2004
 
The Reiki Attunement Process

امروز بعد از صحبت کردن با دوست عزیزی که از من درگیر تر بوده و حالا بهتر است تصمیم گرفتم واقعا خود سرانه خودم را درمان نکنم و کرتن را منار بگذارم و صبرم را زیادتر کنم هر چند امروز بعد اینکه دیروز کرتن را زدم یک نمه بهترم و صبح که بیدارشدم این را حس کردم همانطور که در رختخواب بودم و تنبلی از پا شدن دیدم نخوردن ان قرص
Gabapentin
درست درد مفصلهایم شروع شده ولی حد اقل 17 ساعت نخوابیدم و مثل بچه ادم بیدار شدم و اولین کاری که کردم
سعی کردم ریکی را انجام بدهم که احساس کردم انرژی ام کم شده و
Discanect
نبودم ولی اتصالم کم بود و وقتی توانستم استادم را پیدا کنم که یک هفته دنبالش میگشتم ئ پیدایش نمی کردم کلی خوشحال شدم و وقتی برایش توضیح دادم گفت: می توانی تا ظهر اینجا باشی؟
گفتم :بله
رسیدم انجا قتیو
احساس می کنم از انرژی داستانم را گفتم حمله حال بدتری و ترسم و این که
ریکی دور شدم
گفت: باشه و باز سعی کردیم اتیومنت یعنی اتصال به انرژی کیهانی خدا یا هرچه اسمش هست و این کانال شدن خیلی اسان است مثل این که ایینه جلو خودت بگیری و قیافه ای که میشناسی ولی متوجه اش نیستی را ببینی و همه قادر به ان هستند تنها زمان مناسبکه برسد خود ادم به این راه میرسه فضای عجیب غیر قابل توصیف زمان و مکان مطرح نبود احساس می کردم وزنه 20 کیلویی مثل گوی اهنی در دستانم جا دارد و این انرژی غیر قابل
و این انرژی غیر قابل توصیف بود این هیچ حس غیر عادی نیست همه شما هم می توانید بهش برسید تنها امادگی ذهنی و رها کردن خود شرط ان است من هر چه بگم کمه مثل اینه که یک ایینه جلو خودتان بگیرید و صورتی که میشناختی در ایینه ببینی ویکهو متوجه چیزی بشهی که سالها با تو بوده و ندیدیش
وقتی تمام شد اقای دکتر اخر استاد من به جز این پزشک هم هست به من رو کرد و گفت: تو که به این خوبی در این حلقه هستی که من حظ کردم چرا می گی اتصالم کم شده؟
خودت را بتور کن توتیا این من نبودم این خودت بودی من همراهیت کردم و سعی کن تکرارش کنی موفق می شی
من وقتی خانه برگشتم ارامش عجیبی داشتم خیلی عالی بود انقدر مست این فضا بودم که با راننده اژانس که کلی گرانتر از مبلغ همیشگی از من خواسته بود حال بحث نداشتم ان وقت مادیات برایم بی ارزش بود و بعد از نهار خواب عمیقی رفتم که با لنکه 1 ساعت بود برایم 3 ساعت می امد شاید الان هنوز سر حال جسمی نیستم ولی انقدر خوشم که تا الان بیدار ماندم این را با شما قسمت کنم و حالا بهم ثابت شد اگر بخواهی می توانیحالا در اینده هم اختمال زیاد حال جسمیم هم خوب میشه

 
2 نوشته شده در 2004/10/18ساعت 23:58 توسط توتیا | در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست
OCTOBER2004
Sunday, October 31, 2004
 
درمان و دیدار and Gabapentin

در این پست اول پست دیروز را بدون تغییر بعد هم پست امروز را می گذارم ببخشید
موضوعاتش متفاوت و پراکنده اکنده از سوال است
امروز خودم را اماده کرده بودم که دوپینگ کرتن را شروع کنم و به امید خدا و بعد خودم بهتر بشم وقتی در مطب دکترم حاضر شدم و راجع به اول مشگل وقت ندادن خانم منشی جدید گفتم و بعد حالم را پرسید و گفتم حالم خوب نیست و علایم جدیدی مثل پای چث که تا حالا سالم بوده دست چپ ووو.... پیش امده نگاهی کرد و گفت: توتیای عزیز تو خودت می دانی که من نمی توانم زودتر از 3 ماه به تو کرتن بزنم منم از این بد شدن حالت متاسفم و بعد هم راجع به داروهایی که برای ثیشگشری ام اش استفاده می شه و من به اکثرا جواب ندادم حرف زدیم و گفتم: اقای دکتر من چکار کنم؟
گفت: می دانی 3 راه هست
1 هیچ کاری نکنیم و صبر کنیم ببینیم بدتر میشه یا نه؟
2 داروی های شروع کنیم که مثل شیمی درمانی است به اسم Novatron
3 یا با دارو هایی مثل Imuran سعی کنیم جلوی حمله را بگیریم که راستش بخاطر حساسیتهای تو و اینکه به دارو ها جواب منفی می دهی من دست به عصا هستم
من گفتم: اقای دکتر حالا نظر شما چیه کدام راه بهتر است؟
نگاهی کرد و گفت: من می گم برو خانه این دارو های ارامبخش هم که بهت می دهم ( citolopramand librium and ) بخور سعی کن ارام باشی و خون سرد یک ماه دیگه بیا ببینمت
من با خودم فکر کردم داروی ارامبخش؟ هوووووممم جالب نیست
گفتم: اقای دکتر اخر من هم خوابم خوب هم رایکی انجام می دهم من که عصبی نیستم
گفت: من می دانم می خواهم سر حال باشی اینم دارویی نیست که همش بخوابی می خواهم سر ذوق بشی ببینم بازم این ام اس نا ارام می ماند یا نه؟
منم گفتم: باشه قربان پس من میروم به جنگ ام اس ولی بی سلاح حالا چقدر موفق می شم نمی دانم چون حالم جالب نیست ولی چاره ای هم نیست
عصر قرار جالبی داشتم با کسانی که مدتی است با من بخاطر مشگل مشترکمان در ارتباط هستند ما هم را ندیدیم ولی چون همه حالا کمتر یا بیشتر در یک قایق نشستیم تصمیم گرفتیم همدیگر را ببینیم که خیلی جالب بود چون نه خجالتی در میان بود نه ترس فقط صمیمیت خالصانه حکمفرما بود در جمع ما کسانی هم حضور داشتند که مشگل ام اس نداشتند ولی در زندگی تصمیم گرفته بودند هر کدام به نوعی همراه باشند منم که حالم خوب نبود از پیشنهاد
دوست نازنینی که مرا همراهی کرد خوشحال شدم و با هم رفتیم وقتی وارد جمع شدم تنها صمیمیت بود که حکم فرما بود هر کدام به نوعی خوشحال بودم چهره های مهربانی را می دیدم که فقط برایم در دنیای مجازی اینترنت تا حالا اشکار بودند روز خوبی بود کلی عکس گرفتیم خندیدیم حرف زدیم حالا از امروز وقتی برایم بنویسند با اینکه بعضی ها راهشان دور و از شهر های دیگر هستند
حالا وقتی برایم می نویسند بهتر می توانم بفهمم چون می دانم که کی هستند
در ضمن اگر
پیمان عزیز و سانی جون هم می توانستند بیایند خیلی خوب بود و من از دیدن کسانی مثل حسن عزیز و بقیه خوشحال شدم بخصوص که بعضی ها مثل خودم اهل هنر و نقاشی بودند
یکشنبه
اگر تصمیم بگیری خودت خودت را درمان کنی بدون نظر پزشک چه خواهد شد؟

امروز وقتی از خواب بلند شدم داشت تلفنم زنگ می زد و من حس نداشتم گوشی را بر دارم و تلفن قطع شد من کاملا گیج بودم هیچوقت اینطوری منگ نبودم فقط موقعی که یکبار عمل کرده بودم و بعد از بی هوشی بیدار شده بودم این طوری بودم وقتی ساعت را دیدم وحشت کردم که17 ساعت خوابیده ام با خودم فکر کردم تا حالا لین طوری نشده بود چرا حالا؟
دیدم تنها چیزی که تغییر کرده دارویی بود که دکترم روز قبل داده بودبه اسمmg 100Gabapentin با اینکه دیگران هم این دارو را مصرف کرده بودند و وقتی از انها پرسیده بودند از این موضوع حرفی نزده بودند و خودم هم که در اینترنت search
کرده بودم مطالب اینگلیسی بود که من نتوانستم از عوارض ان چیزی بفهمم
برای همین همه داروهای ارام بخش و این دارو و همه چیزهایی که باعث شدند من مثل گوشت بی مصرف از دیروز تا حالا بشوم را جمع کردم و در کیسه کرده و گذاشتم دم در
بعد به مادرم گفتم من که قرار نیست فقط بخوابم و اقای دکتر هم وقتی در اتاقش بودم وسط حرفها من مبایلش زنگ زد و رفت در فکر موضوع بحث مبایلی و بعد که بر گشت انقدر در هم بود که قفط گفت باشه یک ماه دیگه حدف می زنیم و منم نمی دانستم این دارو چی هست پس حالا که نمی توانم تا یکماه دیگر ببینمش (چ.ن دیدنش کار حضرت فیل)
پس نمی خواهم تا ماه دیگر مثل گوشت بیفتم اینجا و شما هم دست به گردن امام و حضرت و نذر و این حرفها بشی پس این کرتن1میلی گرم را که عضلانیبود میشه تزریق کرد به من بزنین ممنون میشم
مامانم گفت: نه من این کار را نمی کنم
منم که عصبانی بودم از این بلاتکلیفی زنگ زدم به مؤ سسه ای که در منزل تزریق دارو انجام می دهند و اول گفتند : ایا شما دستور پزشک دارید؟
گفتم: می دانید من ام اس دارم و این دارو را پزشکم قبلا داده منم بزدم حالا می خواهم بزنم دروغ هم نگفته بودم همین طور بود ولی مال سال پیش بود و خوشبختانه مدت اعتبارش نگذشته بود
بله خانم پرستار امد و نیم ساعت پیش کرتن را زد حالا این کارم درست بود غلط بود بماند شما ها هم که ام اس دارید نمی گم این کار را انجام بدهید هرگز ولی من فکر می کنم تصمیم من بهتر از این بود که تمام روز دز رختخواب بمانم ولی اگر کسی می تواند در مورد داروی
mg 100Gabapentin
من را راهنمایی کند و یا اطلاعاتی بده ممنون می شم
این هم از توتیای یکدنده و لجباز
 
Thursday, October 28, 2004
 
حال و احوالات
یک مثل المانی هست که می گوید: از غیب نجوایی امد که خوشحال باش از این بدتر هم می توانست بشود و من خوشحال بودم ولی از ان بدتر هم شدمی دانید در حال حاضر 3 روزی است حالم روز به روز بدتر می شود اول نتوانستم پای چپم را که پای سالمترم بود کنترل کنم دیروزدست چپم امروز هم چشم چپم و به من ثابت شد بله با انکه تنها 1 ماه و نیمی است که کرتن زدم ولی این ام اس باز امد این دفعه انقدر زیرکانه و سریع مرا غافلگیر کرد که وقت لالایی خواندن هم به من بداده تا امدم بفهمم داره بازی در می اره و لالایی بخوانم مرا فیتیله پیچ کرد حالا من ماندم و این بچه نق نقو و مزاحم این دفعه کمی هم ترسیدم چون امروز جلوی پله خانه مان با اینکه عصا دستم بود از عقب داشتم پرت می شدم اگر مامانم مرا نگرفته بود نمی دانم چه بلالیی سرم می امد و این مرا نگران کرده چون این دفعه با دفعات قبل فرق دارد خیلی سریع پیش می ره تا من می اییم به سنگینی پای چپ عادت کنم سر گیجه سکندری خوردن بی حسی دست تار شدن چشم و و و ....من را دوره می کند حالا من ماندم و ویرانی ها خوب اگر من مدتی نیامدم مرا حلال کنید (شوخی) خلاصه من باید دپینگ کرتن کنم حالم جا امد بر می گردم
 
Sunday, October 24, 2004
 
فاخته تنها
یک فاخته کوچولو بود که هیچ مونسی نداشت و خیلی تنها بود راه افتاد و به هر پرنده ای می رسید
می گفت : سلام اسم من فاخته است با من دوست میشی؟
پرندگان او را می دیدند و می گفتند: پس بخوان ببینیم چه صدایی داری ؟راستی راستی فاخته ای یا نه؟
او شروع می کرد به خواندن ولی تو صدایش انقدر غم بود که بقیه یا سکوت می کردند یا
می گفتند: فاخته اینقدر سخت نگیر درست میشه ولی فاخته نگاهی می کرد و می خندید و می گفت : من خوشم دارم می خوانم چرا تعجب می کنید؟
حالا من می دانم چرا صدای فاخته غم داشت؟
می دانید وقتی تو ایینه به خودم امروز نگاه می کردم به خو دم گفتم: توتیا تا کی می خواهی مثل فاخته تنها فیلم بازی کنی و ادای خوشا را در بیاری و خوب هم بازی می کنی و غم صدات معلوم نمیشه؟
نمی دانم قرار بود بخاطر یک سری مسایل فقط یکشنبه و چهارشنبه بنویسم ولی داشتم خفه میشدم و تو اینه دیدم گلویم ورم کرده از بس بغضم را قورت دادم
یک دوستی می گفت: بابا تو هنرمندی و زبان آلمانی ات عالی است word and Exel
را هم بلدی پس خیلی کارها می توانی انجام بدی من هم خندیدم و حرفی نزدم نگفتم که حس نقاشی را ندارم شبها بی خوابم حتی تمرینهای ریکی ام را نمی توانم مثل همیشه انجام بدم صبحها نمی خواهم از خواب بیدار شوم
نمی دانم به یا هو فکر کنم که بم نشسته و ازش بی خبریم به مشگلات اقتصادیم فکر کنم به دیه ای که بعد از 8 ماه تکلیفش معلوم نیست این بابا زد پدر ما را کشت و عین خیالش نیست دادگاه هم گفته بود درست میشه
و یکمااه بعد از دادگاه بیمه این مردک تکلیف را روشن می کند الان 2 ماه گذشته و بعد از تلفنهامکرر بازم معلوم نیست شاید باز باید برویم دادگاه ان هم ان سر شهر یاهو هم نیست و بدون حضور او هم نمیشه از ان گذشته سفر اصفهان از دماغم در امد ازمایش خون داده بودیم هم من هم مامانم قبل از رفتن به اصفهان حالا فهمیدم بجز ام اس قند خونم هم جالب نیست من که همیشه قندم زیر 100 بود حالا لب مرز و چون پدرم هم دیابت داشت این موضوع جالب نیست بابا اگر دیابت نداشت که امبولی نمی کرد و با یک تصادف نمی رفت از ان بدتر وضع مامانم هم خوب نیست که سدیمان خونش بالاست و این نشانه عفونت است حالا مامان عمل کرد یک ریه را برداشتند دایم سرفه و نفس تنگی که مثل قبل دایم انتی بیوتیک نخورد بخاطر ریه و مشگلی پیش نیاید حالا که بازم همان اش وهمان کاسه است و خطر ناک شده که من دارم دغ می کنم نمی دانم غصه چی را بخورم غصه یا هو یا مامان یا مسایل زندگی و نبودن بابا خودم هم که نمی توانم دیگر درست راه بروم امروز با عصا هم 100 متر نتوانستم راه بروم و نمی توانستم پایم را توی تاکسی بگذارم اخر سر یکی از مسافرین پیاده شد خدا عمرش بده پای من را که اویزان بود و لمس گذاشت توی ماشین نمی دانم دلم می خواهد بخوابم و 10 سال دیگر که داروی ام اس امده و و بالاخره تکلیف زندگی یاهو معلوم شده و یک دکتری پیدا شده مادرم را که تنها امیدم هست معالجه کند بیدار شوم
حالا با این اوضاع و زدن به رگ بی خیالی هم فاخته نمی تواند بخواند بدون انکه تو صدایش غم نباشه و تنها می ماند
نمی خواهم ننه من غریبم در بیارم کسی کاری نمی تواند بکند ولی گاهی فکر می کنم حالا می فهمم چرا بعضی ها معتاد می شوند یا الکلی یا دودی نه اینکه منم بله نه ولی می خواستم فقط دلم را سبک کنم و بار سنگینم کمتر به پشتم فشار بیاره همین و همین به قول خانم هایده : شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم
 
Saturday, October 23, 2004
 
سفر اصفهان
بعد از انکه مدت بک روز با خانم غ و مامان تمام مدت از قدیم گفتیم و خندیدیم امروز رفتیم دم پل خواجو که انجا مدتی لب زاینده رود نشستم و فقط به اب نگریستم یک اقایی به من گفت: ببخشید خانم خدا بد نده چرا عصا دستتونس ؟(من لهجه اصفهانی را دوست دارم با انکه پدر و مادرم اهل شیرازند و با اصفهان کاری نداشتیم به جز خاطراتم چیزی از اصفهان نبردم)
گفتم: پام درد میکند
اقای: گفت: چرا چطور شدس تصادف کردین؟ منم گفتم : نه با عصبانیت که ساکت شه و عیش ارامشم را به هم نریزد
گفت: شما مال اصفهان نیستیدا اینجا شهر زیبایی استا
منم گفتم: می دانم من اینجا بزرگ شدم 5 سال اینجا بودم قبل از انقلاب
گفت: راست میگین چه جالب
بعد دردسرتان ندم شروع کرد توضیح دادن که جالب بود
می دانستید وقتی از بالا ی پل از مثلا هواپیما پل را ببینید شکل عقاب؟
یا شب وقتی فندک جلوی شیر سنگی دم پل بگیرید چشمانش برق میزند و در دهان شیر سنگی مجسمه سر شاه عباس صفوی است؟
والا منم نمی دانستم این ها را مدیون اقا اصفهانی فضول مهربون هستم که من را به زور می خواست کمک کند
شب رفتیم هتل عباسی یادم امد انجا در حیاطش کلی هواپیما شده بودم و کلی عکس گرفتم که اگر خوب بود اینجا می گذارم از چایخانه سنتی اش از در های منبت کاری فردایش رفتیم اول خیابان عباس اباد انجا درختان چنار انقدر بلندند و در هم که اسمان معلوم نیست ان وقتها اسمش را خیابان خنک گذاشته بودیم و من هم در همان عالم بچگی رفتم و گفتم: ای اینجا خیابان خنک است اقای راننده خندهای کرد و گفت : بله خانم انجا واقعا خنک چون افتاب نمی درخشهو من باز رفتم به عالم گذشته که از مدرسه می امدم خانه در ماشین وقتی به عباش اباد می رسیذیم شیشه ما شین را پایین می کشیدم و از خنکی اش لذت می بردم بعد رفتیم بازار مس گرها انجا از صدا ادم کر می شد ولی من دوست داشتم یادم امد با یاهو یک بار انجا گم شده بودیم من 5 سالم بود یاهو 3 سال و می ترسیدیم گریه کنیم که بفهمند ما تنهاییم برای همین شروع کرده بودیم سر به سر دم اقا اسب (اسب کالسکه)بگذاریم و نزدیک بود از اقا اسب لگدی بخوریم میدان نقش جهان مرا یاد وین و کالسکه هایش می انداخت اخر 3 سال پیش رفته بودم برای تعظیلات از المان پیش دوستی وین و این درشکه هایش که ان هم در میدانی توریستها را سوار می کردمثل درشکه های میدان نقش جهان بود و کلی سوار شدنش کیف داد حالا که نمی توانم بروم بالای عالی قاپو پس سوار درشکه میشم
عجب روزگاری است ای نازنین عجب
 
 
سفر به کودکی
خیلی مطالب هست که بنویسم این یک هفته که سفر بودم تمام مدت دقت کردم که همه چیز را خوب بخاطر بسپارم تا به نحوی که می خواهم همه چیز را بازگو کنم
این سفر سفری بود به دوران کودکی من به 30 سال پیش به زمانی که دخترکی 3 ساله بودم به26 سال پیش اولین روز مدرسه هنوز چهره نگرانم با روپوش سرمهای جورابهای سفید تا زیر زانو یقه سفید که روی لباسها جداگانه میبستند و طوری بود کفشهای ورنی ان زمان با کیف قرمز کنار دیوار حیاط ایستاده بودم و مادرم از من عکس می گرفت و من در دلم می گفتم چرا از من عکس می گیرند من کجا خواهم رفت و بعد حیاط بزرگ مدرسه رودابه اصفهان از کلاس اول ابتدایی تا کلاس 12 دبیرستان همه در صف ایستاده بودند همه دختر همه یکرنگ هنوز دیوار های مدرسه درذهنم نقش دارد حالا 26 سال گذشته و من در خیابان شیخ بهایی اصفهان در یک تاکسی نشسته بودم و ومی گفتم اقا اینجا نگه دارین فکر کنم اینجا بود بله اینجا بود حالا شده بود سازمان تربیتی جانبازان
ولی همان دیوار همان طور فورم مثل گذشته بود کلاسهای طبقه دوم را می دیدم کلاس من معلوم بود همیشه می ترسیدم وقتی زنگ می خوره همه هجوم می اورند لای دست و پا له شوم چون کوچک و بزرگ قاطی بودند و همه با هم از در کلاس بیرون می ریختند دلم می خواست هم گریه کنم هم بخندم از هیجان من اقای راننده هم تحت تاثیر قرار گرفته بود و نمی خواست راه بیفتد می گفت: خانم من هم هر وقت می روم تهران می روم جلوی دبستانم بعد رفتیم همه شهر را دور زدیم پل خواجو خانه قدیممان که حالا ساختمان 4 طبقه بود از ان حوض وسط حیاط انجا که اقا زنبور نوک بینی من را گاز گرفته بود و من دو هفته بابینی ورم کرده سر و کار داشتم خبری نبود بعد رفتیم میدان دروازه دولت انجا یادم امد جلوی باغ چهلستون من با مادر بزرگم که خدا رحمتش کند رفته بودیم کفش بخریم و من برای اولین بار کفشم را خودم انتخاب کرده بودم و مادر بزرگم می گفت : مادر جان هر چه می خواهی بخر و من خوشحال بودم که مامانم نیست که بگوید این خوب نیست ان خوب و بعد از ان هم یک سماور رنگی لعابی برایم خریده بودکه هنوز دارمش برایم جالب بود که گذشت زمان این خاطرات را نشسته بود و عجیب تر که وقتی انجا بودم یادم می امد و یک هفته قبلش یادم نبود می دانید من همیشه میرفتم پیش ژینوس دختر خانم غ و باهاش ریاضی می خواندم حالا من شب روی تخت ژینوس خوابیده بودم و همه چیز یادم می امد ولی ژینوس کیلو مترها دور تر بود و تنها عکسش با دخترانش روی میز بود
خوب بیشتر از این سرتان را نمی برم و نوستالژی نمی شوم چون مطالب جالبتری راجع به اصفهان هست که بعدا تعریف می کنم امروز که بر گشتم دلم گرفته همین که این یک هفته غرق خاطرات شیرینم بودمو تمام شد همین که یاهو 3 ماهی می رود بمو ما تازه خبر دار شدیم نمی دانم چرا این انتخاب را کرده چرا بم؟ البته سفرش کاری است و لی من نگرانم نگرانم چون بم بعد از یکسال هنوز هیچی ندارد هنوز خانه ای نیست مردم در چادر هستند و کانتینر نه یخچال دارند نه مغازه ای هست نه وسیله خنک کننده(اخر بم هنوز گرم است ) نه حمام درست حسابی و من در تعجب هستم چرا یاهو انجا را انتخاب کرده؟
او از چه فرار می کند از من که داۀم
مریضم یا مامانم که سرفه هایش من را نگران می کند و یا رفتن امین دوست صمیمیش به خارج از ایران او را در فکر برده و می خواهد تنها باشد نمی دانم ولی تنها می دانم سرم سوت می کشد از این همه فکر خودم زندگیم اینده ام بی کاریم و این تصمیم یاهو و در هم بودنش از ما دور بودنش ان هم بم
و یا افکار شیرین کودکی ام فقط می دانم خیلی دلم می خواست الان 7 ساله بودم و بی دغدغه
فکر می کنم پراکندگی افکارم را شما ها هم حس کردید ولی اگر نمی نوشتم منفجر میشدم
 
Friday, October 15, 2004
 
بچه ها متشکرم
امروز نشست ریکی بود بعد از 21 روز و رفع اشکالا ت و معرفی کتاب و این حرفها حالا هر کسی طالب دانستن بیشتر باشه می توانیم بیشتر راجع به این موضوع حرف بزنیم می دانید خیلی سرم شلوغ است وشخن کوتاه بگم نگرانم نباشید هم داره بهم خوش می گذرد هم گیر اینده و اینکه چه می خواهم انجام بدم هستم و کارهای مانده مثل نرسیدن رای دادگاه بابا و پیگیری ان و کار نداشتن خودم و دیدار اقوام از راه رسیده وووو.....
ولی در این دو روز گذشته هم غم بوده هم شادی همان زندگی که می خواهم مثبت و منفی در ترازوی زندگی
با دوستی عزیز بیرون رفتیم که هر وقت می بینمش انقدر حرف داریم که وقت کم می اید و به من خوش می گذرد چون خیلی مثبت هست و ارامش دارد و در ضمن نودل عزیز را که راجع بهش قبلا نوشتم دیدم که از المان امده بود و بوی خوش گذشته و اشنایی با خودش اورده است هر چند در حال حاضر دلش سنگین و امدنش بخاطر از دست دادن عزیزش است ولی کلی یاد گذشته کردیم و مسخره بازی در خیابان گم شدنها و ناشی بودن من به عنوان راهنما راه باعث شد از زندگی جدی و واقعی که گاهی خیلی تلخ است دور بشوم و از این دو دوست خوب که کاملا متفاوتهستند ولی صمیمی تشکر می کنم
بچه ها متشکرم