X
تبلیغات
رایتل
بعد من خاطرات می مانند و تا ان زمان این من هستم و ام اس
جمعه 11 بهمن 1387 ساعت 21:54

دوستان عزیز اگر به شما سر نمیزنم و زیاد نمی نویشم نگران نشوید یک شری کارها باید انجام بدهم و گرفتاری دارم که فقط میتوانم شنبه و چهارشنبه اینجا بیایم و هم باید میل چک کنم و اینجا را نگاهی بیندازم برای همین به همه شما هم نمی توانم هم زمان سر بزنم ولی دوستتان دارم و نوشته هایم را در این دو روز با هم پست می کنم
می دانید اوایل از اینکه خیلی ها وبلاگ من را نمی شناسند و خواننده هایم محدود هستند ناراحت بودم ولی الان خیلی هم خوشحالم چون کمکم همه شما را میشناسم و محبتتان را حس میکنم خوشحالم که مرا انطور که هستم با نکات مثبت و منفی قبول دارید و من انچه می
خواهم اول برای خودم بعد هم برای شما می نویسم
این هم نقاشی معروف طوطیا که از ان اسم من توتیا می اید


 

Monday, October 11, 2004
 
بدون شرح


راستی به این لوگوی صورتی سر بزنید تا کمک به درمان سرطان کنید
من ایرانیم ارمانم ایرانی هر چند نیمه دیگرم به المان هم ارادت دارد ولی پای بازی فوتبال میشه نیمه ایرانی میرسه به 100
 
Saturday, October 09, 2004
 
خزان
الان که دارم می نویسم خیلی دلم گرفته و تمام شب گریه کردم و صبح به زور پا شدم از دوستان گلم برای دلداری من و نظر لطفی که به من دارند ممنونم ولی می خواهم بنویسم هم غم دلم را هم شادیم را بدون اینکه فکر کنم نه بقیه ناراحت می شوند یا فضای وبلاگم منفی میشه ولی این من هستم با نقاط ضعف وقدرت در همه سوا نمیفروشیم
الان که مینویسم تمام شب را نخوابیدم گذشته از دستشویی رفتنها افکار ناراحت کننده و ترس من را دا.م تعقیب می کند و ارامم نمیگذارد و تازگی ندارد در ضمن این فارسی ساز هم بازی در می اورد و رشته کلامم در میرد چون دا.م باید از نو بنویسم اخر نوشده هایم برعکس میشه باز همینکه اینتر را میزنم من میشه ن م بگذریم
الان که می نویسم دارم موزیک ریکی گوش می کنم و افتاب اتاقم را دلپذیر کرده و بچه گربه خیابان لب پنجره من لم داده چای روی میزم فریاد میزنه یادت نره من سرد بشم چای تا لب سوز خوب
ولی ته دلم یخ زده و خیلی برف می اید گاهی هم کولاک و باد همراه برف
دلم می سوزه چون اجاقش خیلی دل شوز و ذغالهای اجاقش کهنه
اینجا من ماندم و یک عالمه حرف نزدنی اشکهای نریخته و دلی شکسته شبها وقتی زمان ریکی میرسه نا خود اگاه اشکهایم جاری می شه و صبح زود ساعت 4 یا 5 بعد از انکه فشار مثانه گرامی کم شد بی خوابی و ترس من را احاطه می کنند و از این دنده به ان دنده و صبح با صدای سرفه های مامان می پرم با وحشت که دوباره منظره ان روز که دستشویی پر خون بود جلویم ظاهر میشه و فریاد می زنم مامان مامان خوووبببیییی مامان هم که نمی تواند هم حرف بزند و هم سرفه کند داد می زند چه خبرت هست چقدر داد می زنی و من خیالم راحت می شه که اتفاقی نیوفتاده و روی رخت خوابم دراز می کشم و گوشهایم را می گیرم و فکر می کنم خدایا کی تمام میشه
این همه رنج و ترس من
با خوئم تا خوابم ببده تکرار می کنم من ارامم
من ارامم
من ارامم
تا خوابم ببره و وقتی بیدار میشم ساعت 9 و همه میگند ساعت خواب تنبل
خوب راست هم می گویند ادم بیکار و بی هدف چه دلیلی برای پا شدن دارد بخصوص که تمام شب هم نبرد داشته باشد و با صدای وحشت اور سرفه های تنها عزیزش از خواب بپرد
گاهی فکر می کنم میشه چشمهایم را ببندم و بروم جای دیگر جایی ارام و تصویر لورنس عربستان که می اید و دخترک را در دست دشمنان سوار اسب سفیدش می کنئ جلوی چشمهایم می اید بعد با خودم می گی بیدار شو اینها قصه است و یاد حرفهای بابا می افتم که می گفت : دخترم در زندگی هرگز منتظر نباش کسی ناجی تو باشد و روی پاهای خودت باش نه من نه مادرت نه مردی فقط خودت خودت.....
باب الان که عکست رو به رویم هست با خودم می گویم من حتی نتوانستم در این 5 ماه از اردیبهشت تا حالا پیشت بیایم به تو سر بزنم و ترس نگذاشته تنهایی بیایم بهشت زهرا و همراهی هم نیافتم من را همراهی کند ماشین یا هو هم که خراب حالا اگر درست هم بود نمی دانم میامد با من؟
بگذریم خیلی حرف زدم خوب امشب بازی فوتبال و بله منم پای تلویزیون
این هم هدیه من به شما که با حال من می خواند

پاییز

پاییز پاییز
پاییز سیری چند؟
یک سیر پاییزدو سیر پاییز
یک سیر پاییز لطفا بدون باد
یا یکم مه صبحگاهی شاید همروزهای افتابی
برای من؟ نه برای بچه های توی کوچه
روز مهرگان و برگهای عنابی
رنگ و وارنگ
قرمز و سبز و نارنجی
رفته گرهای شهرداری با لباسهای نارنجی
لبو فروش سر پل با لبوهای داغ توی سینی
آفتاب پاییز
شب سرد زمستانی.
و تا یادم نرفته کمی غم که من را با پاییز همراهی کند
توتیا
 
Thursday, October 07, 2004
 
کولی خانه بدوش
بخاطر سوالات بعضی از دوستان سعی می کنم اول توضیحی راجع به نقاشیم بدهم و در اینده انها را بیشتر اینجا بگذارم تا بیشتر با سبک کار من اشنا شوید
تصویر قبلی همانطور که گفته بودم میدان سرخ شهر مسکو است و نقاشی من روی پارچه است مثل پارچه سیلک و ساتن با الیاف ریز باف و رنگهای ثابت که
انشا الله در اینده بیشتر توضیح می دهم
می دانید امروز دلم می خواهد درد دل کنم ولی احس ترحم شما را نمی خواهم تحریک کنم چون این باعث میشه نتوانم درد دل کنم چون منظور من فقط درد دل است نه دلم میخواهد بگین اخی نه ناراحت نباش درست میشه چون از این حرفها سالها شنیدم من فقط می خواهم انچه مرا ازار می دهد شبها بی خوابم میکند قلبم را به فشار می اورد را بنویسم
همین و همین

امروز با مامانم رفته بودیم میدان ازادی برای کاری و خیلی یاد بابا افتادم اخر محل کارش انطرفها بود و از خانه ما یک مسافرت است از لحاظ مسافتی
با خودم فکر کردم 23 سال تمام این مسیر و رفت و امد خم به ابرو نیاورد و من همین امروز رفتم و پنچر شدم
خیلی به زندگیم فکر کردم که چه وقتی که المان بودم چه این 3 سال نتوانستم کاری داشته باشم که زندکیم جان بگیرد انجا که بودم زندگی دانشجویی به امید روزی بعد هم ام اس و در گیریهایش اینجا هم که امدم از این شاخ به ان شاخ اول تدریس المانی بعد نا موفق بعدش نقاشی کردن و نمایشگاه داشتن ان هم بخاطر نداشتن سود مالی باز نا موفق بعد هم این کاره که 1 ماه بیشتر نبود باز نا موفق در این 3 سال هی رفتم المان دوباره بمانم باز به دلایل متفاوت برگشتم مثل کولی ها اینور و انور و به قول المانیها بدون زمین محکم زیر پا لمس کردن دا.م در حال کوچ دا.م مثل روز اول اخر عمر ادم می گذرد و جوانتر که نمیشویم از این سردر گمی از اینکه دست به هر کاری می زنم یخ میشه از این نا امیدی که دیگر قسمتی از زندگیم شده خسته شدم دلم می خواهد فریاد بزنم ولی صدایم در گلو خفه می شه
دوستانم با من مثل ادم تنبل بی مصرف بر خورد می کنند من هرگز نخواستم دستم تو جیب خانواده ام یا مردی باشه می خواستمخودم تحصیل کنم کار کنم و روی پاهایم بایستم ولی نشد تا 34 سال نشد
حالا کی می خواهد بشه خدا می داند شاید در زندگی بعدی
راستش از خودم و قیافه ام خسته شدم که بین ابروهایم خط اخمم باقی مانده حتی ریکی هم نمی تواند این خلا را پر کندسرتان را بردم با عرض معذرت
 
Wednesday, October 06, 2004
 
دید دیری دیدی ایران
می دانید امروز حال حوصله زیادی برای نوشتن ندارم بخصوص که از حرفهای دکترم را جع به گوشم و کیسه داروهای که من را با ان روانه خانه کرده دلم گرفته
یعنی داشتن ام اس کافی نیست که مشتقیات دیگر هم سراغ ادم می ایند
ولی بگذریم خبر بازی شنبه ایران با تیم ملی ایران و امدن کلینگسمن به ایران مرا ذوق زده کرد که انگاری هم خوشحالم برای امدن المانها هم از طرفی می خواهم ایران ما را رو سپید کند ولی حال عجیب و با حالی است من که فوتبالی نیستم شنبه پای تلویزینم هوووووورررااا علی دایی

و حیف که الیور کان نمی اید که خودم برم مهر اباد دنبالش
خوب به تشویق دوستی رفتم سراغ نقاشیهایم و این هم میدان سرخ موسکو


 
Monday, October 04, 2004
 
دیوار برلین

درسال 1990 در 3 اکتبر دیوار برلین که شرق و غرب این شهر را از هم جدا می کرد برداشته شد وقتی یادم می اید یکسال قبلش وارد المان شده بودم و به دیدن اشنایی در برلین رفته بودم قطار ها از یک جایی جلو تر نمی رفتند انجا در وسط شهر دیوار بود
و نه کسی می توانست از انور بیاید نه کسی بی دردهسر میتوانست انطرف برود
در کودکی یک بار با مادر و پدرم و عمویم که ساکن برلین بود اجازه گرفته بودیم برای چند ساعتی انطرف برویم هنوز دیوارها یادم هست که جای گلوله ها در انها نمایان بود و مردم بد اخلاق ان طرف
ولی امروز همه چیز عوض شده 15 ساله که این دیوار وجود ندارد
چه خونها که به پایش ریخته نشده و چه کسانی که برای عبور از ان جان خود را فدا نکرده اند ولی 15 سال پیش یک سال بود المان بودم همه المانیها با خوشحالی برداشته شدن دیوار را جشن گرفتند و تکه های ان به فروش میرفت و توریستها به برلین سرازیر شدند که به ان طرف بروند و یک تکه از دیوار را کادو ببرند بخصوص امریکایی ها دیوانوار دیوار می خریدند با اجازه شما بنده هم تا قبل از بازگشتم به ایران یک تکه از دیوار را داشتم که موقع اسباب کشی به دوستی هدیه دادم
در 3 اکتبر 1990موقع مراسم بر داشتن دیوار و کلنگ زدن به ان
گروه اسکورپیون پای دیوار کنسرت دادند و سخنرانی معروف جان .اف. کندی را که سالها قبل در برلین پای همان دیوار انجام شده بود از تلویزین پخش می شد که با لهجه امریکایی میگفت: من یک برلینی هستم
بعد از ان سالها بعد همه سربازان امریکایی و روسی مستغر در برلین کم کم رفتند حالا برلین مانده بدون دیوار با یک دنیا خاطره
می دانید با اینکه 3 سال هست ایرانم هنوز وقتی کریستمس می شه یا یک روز تاریخی مثل دیروز که روز ملی المانها است احساس می کنم دو قسمت شدم
فکر نکنین می خواهم پز بدم و ادای انهایی که غرب زده هستند در بیارم ولی واقعا وجودم دو قسمتی میشه و هست هر چه باشه 15 سال مهم زندگیم و شکل گرفتن شخصیتم متعلق به دو ملت و دو فرهنگ هست که این هم خوب هم بد
خواندن وبلاگ خوب دوستی
(از خود با خویش)مرا برد به خاطرات تلخ و شیرین گذشته ام

با انکه من ایرانیم و افتخار میکنم به ایرانی بودنم ولی هرگز از من این خاطرات جدا نخواهند شد همینطور دیوار برلین

شاد باشید
 
Friday, October 01, 2004
 
خنده دارد یا گریه دارد؟
امروز
سرما خوردم و خوابیده بودم و در حال لم دادن بودم و داشتم فکر می کردم امروز چه تاریخی است زمان زود می گذرد می دانید من نمی خواهم در این وبلاگ داخل سیاست بشوم از نظر من سیاست بی پدر مادر ترین چیز در دنیا است که سر ادمها را هر جای دنیا باشن فقط شیره می مالد و مثل عروسک خیمه شب بازی بازیشون می ده ولی همه جا بحث داغ هخا و امدن این بابا در امروز است
هم دلم می سوزه هم حرص می خورم از مردم نا دان و هنوز با ین همه بلایا که سرمان در طی تلریخ امده خرافاتی ما که باور دارند این مردک از خارج می اید ما را نجات می ده
چرا باید ما منتظر معجزه باشیم و ناجی افسانه ای چرا باید همیشه یکه پرست باشیم و دنباله رو بی چون و چرا؟ می دانید تا زمانی که انسان درسی از زندگیش نگیره تاریخ تکرار می شه و ما را مثل عروسک خیمه شب بازی می رقصانند حالا امروز هخا فردا مخا پست فردا یک بابای دیگر
مشگل همینه که همه دنیا دمکراسی اجرا میشه چون یاد گرفتند دیگری را ان طور که هست حتی خلاف نظر بپذیرند ما متاسفانه همیشه می خواهیم نظر خودمان را تحمیل کنیم و و منتظر معجزه هستیم
همین میشه که بازیمون می دهند و از طریق این زود باوریها خاممان می کنند و به ریشمان می خندند امروز
Yفردا X
بگذریم
از ماست که بر ما است
حیف نام هخامنشی و تاریخ ریشه دار ایران که ایطوری مسخره دست این و ان می شود
جام جمشید

 
2 نوشته شده در 2004/9/9ساعت 13:56 توسط توتیا | در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست
SEPTEMBER 2004
Thursday, September 30, 2004
 
مزاحم
نمی دانم حتما برای خیلیهای شما پیش امده که مزاحم تلفنی داشته باشید اخر ادمهای مریض و بیکار زیادند ولی من تلفنم را تازه یکسال دارم و می دانم شماره ان را چه کسانی دارند و تا حالا مزاحم تلفنی نداشتم اگر هم بوده با داشتن ID Color پیداشون کردم و طرف معذرت خواسته و دیگر مزاح نشده
الان دو روزه یک نفر به من زنگ می زنه و حرف نمی زند من نه عاشق دلخسته ای دارم نه در حال حاضر دشمنی که تلفن من را داشته باشه امروز زنگ تلفن زده شد
بله بفرمایید
جوابی نیامد ولی شماره تلفنی در محدوده ونک یا عباس اباد یا یوسف اباد خلاصه با پیش شماره 87 افتاده بود منم ار انجایی که دمق بودم و کامپیوترم ویروس گرفته وکسانی که احتمالا می توانند کمکم کنند را پیدا نمی کردم گفتم ببینم این کیه البته ته دلم حدسی میزدم و تلفن را گرفتم اول مشغول بود بعد کسی گوشی را برداشت و حرفی نزد فهمیدم طرف هم یا ID Color دارد و یا منتظر بوده و قطع کرد
امشب هم دیر وقت باز تلفن زنگ زد ایندفعه از خیابان بود
گفتم: بله
جوابی نیامد من می خواستم بگم که می دانم کی هستی اشتباه از من بوده خر شدم تلفنم را به تو دادم و اعتماد کردم و می دانم مریضی ولی حیف نیست که می ایی تو خیابان به من زنگ می زنی عجب بابا بی کاری ولی نگفتم فقط گفتم تلفن من ID Color دارد و به پلیس می گم می دانستم از خیابان چون اولین شماره ها 106 بود و این مال خیابان
حالا چرا برایم قضیه مهم شده؟
از خودم لجم می گیره که این بلا را سر خودم اوردم و از طرفی خدا را شکر می کنم این ادم مریض چیز زیادی از من نمی داند وگرنه فیلم پلیسی می شد
حالا جریان چیست و چرا اینجا می نویسم؟
این بنده خدا اولا خواننده این وبلاگ هست
دوما در آلمان ساکن هست و برای ثعطیلات امده ایران مدت یک سال هست که برای من ایمیل میده و از زندگی رامین می گه ظاهرا رامین را می شناسه به اسم فرید اینجا کامنت می گذاشت که حالا من بلوکش کردم(علت اینکه دارم ابرویش را اینجا می برم این است که خجالت بکشه و دست از سر من بردارد )
اوایل برایم جالب بود که راجع به رامین بدانم ولی بعدا علاقه ای نداشتم ولی دیر بود چون این بابا به من گفته بود دوست رامین است و می اید ایران و رامین هم می اید ایران با خانمش و ایا من می خواهم انها را ببینمشان؟
راستش فکر کردم دیدن رامینی که متعلق به من نیست چه سودی دارد ولی بدم نمی اید هم خودش هم خانمش را ببینم اولا حرفهای نا تمامم را به رامین بزنم و در ضمن کنجکاو بودم ببینم خانم رامین کیه و چطور ادمی است؟ در ضمن از همه جالبتر این بابا کیه و چرا اصرار دارد من رامین را ببینم ؟
تلفنم را بهش دادم راستش اوایل فکر کردم شوخیه و مدتی فکر کردم شاید خود رامین که از اختلافات زن و شوهری رامین می نویسه ولی بعد که فهمیدم ادرس وبلاگ من را به رامین داده به زن رامین هم همینطورو خودش به اسم رامین (جدا از اینکه رامین هم اینجا برایم کامنت گذاشته بود) برایم کامنت گذاشته که من را گم راه کند و من مدتی پیش با کمک نوید عزیز این مو ضوع را ازIP انها فهمیدم و دیدم با این اقا یا خانم باید قطع ارتباط کنم چون آدم بیماری است و برایم دردسر می سازه بعد هم خواب پدرم را دیدم که به من می گفت این ادم را که از زندگیت رفته فراموش کن
راستش انقدر از دیدن این خواب حدود 14 روز پیش تعجب کردم که تصمیم گرفتم این پرونده را ببندم نه اینجا نه هیچ جای دیگر راجع به رامین حرف نزنم و رفتم به دنبال سرنوشتم و بعد هم در گیر ربکی شدم و این آدم را هم در اینجا بلوک کردم هم ایملش را بلوک کردم همه چیز را خاک کردم و احساس ازادی می کردم ولی این جریان امروز انقدر من را حرص داد که مجبور شدم باز راجع بهش حرف بزنم
این بار برای اینکه چه این فرید نام چه رامین چه خانمش که وب لاگ من را می خوانند بدانند که من دیگر نیستم و بازی تمام شده و حالا هر چه می خواهد بره تو خیابان زنگ بزنه خدا پدر سیم تلفن که از پریز بیرون می اید را بیامرزد ID COLORو
ببخشید سرتان را بردم چون دلم را خالی کردم ولی دلم نمی خواهد حتی یک لغت دیگر راجع به این ادمها

بنویسم
 
Monday, September 27, 2004
 
آرامش
راستش قبل از اینکه شروع کنم می خواهم این سؤء تفاهم که قصد تبلیغ برای گروه یا مرامی را دارم برداشته بشه
من فقط تجربیاتم را می نویسم چون هدفم از نوشتن این وبلاگ تنها بیان احساساتم است و تجربیاتم تا انان که با منند را پیدا کنم همین نه قصد تبلیغ دارم نه قصد ترویج
امروز روز پر درد سری بود جالب برایم این بود که من بر خوردم با مسائلی که پیش امد با گذشته فرق داشت و می توانستم حتی به خیلی از اتفاقات بخندم به جای غر زدن و ناسزا به روزگار گفتن
از خواب که بیدار شدم انچنان دستم خواب رفته بود که فکر کردم یک لحظه در خواب فلج شدم و من را ترس گرفت که بله باز لالایی من اثر نکرده و اقا ام اس امده فعال بشه ولی به جای ترس گفتم باشه تو پررویی ئلی من از تو پررو تر این تو بمیری از ان تو بمیریها نیست باید بعد از ظهر جایی می رفتم که 2 ماه پیش قرارش را گذاشته بودم بعد هم دوستی را ببینم وقتی دم منزل ان خانم رسیدم و از اژانس پیاده شدم پسر 10 ساله اش در را باز کرد و گفت مامانم سفر رفته شما نمی دانستید با تعجب گفتم به من قرار بود زنگ بزند اگر مسئله یا تغییری پیش امد که نزد ؟
پسرک به مامانش زنگ زد و بله معلوم شد که این خانم به من زنگ زده ولی از انجا که تلفنمان مشغول بوده یادش رفته دوباره خبر بده و منم گفتم باشه مسئله ای نیست یک روز دیگه و انچنان با خونسردی این را گفتم که خودم مات ماندم چی شد؟
اگر قبلا بود حرفی نمی زدم ولی تو دلم به افراد خانواده که تلفن را مشغول کرده اند به این خانم که بی توجه بوده به پول اژانسی که بیهوده دادم (مسیر طولانی بود)
بدو بیراه می گفتم ولی این طور نبود بعد هم با ماشینی که بر می گشتم مسیر راه را بلد نبود و اشتباه رفت من هم چون چشمم خوب نمی بینه دیر اسم مسیر اتوبان را میدیدم ولی به جای دعوا با راننده خونسرد عیب نداره حالا از اینجا برویم وقتی رسیدیم راننده کلی معذرت خواهی کرد در را برایم باز کرد و سر پول هم یکه بدو نکرد بزایم جالب بود بعد هم دوباره رفتم سر قرارم که چون زود رسیده بودم رفتم دم پله های دم در سینما استارا نشستم که قبلا هم خیلی انجا منتظر نشسته بودم که 5 دقیقه نشده بود که مامور سینما امد
گفت: خانم بلند شو انجا نمیشه بشینی
گفتم: اقا عصای من را می بینی؟ برای این نشستم
گفت: من کاری ندارم بیا بلیط بخر برو تو بشین می خواستم بگم بابا منتظرم بعدا می خرم (بماند که قصد سینما نبود انجا فقط قرار گذاشته بودیم)
منم گفتم: بنازم به انسانیتتان اقا اصلا من میروم سینمای دیگر که انسانتر هستند امدم بیرون لجم گرفته بود که چه مردم بی اعتنایی به وضعیت بقیه پیدا می شوند امدم بیرون انجا ایستادم که مردک امد بیرون گفت: اینجا نایستید انورتر بروید
من هم رفتم قدم زدم ولی پا هایم خسته شده بود خدا خدا می کردم که دوستم بیاید ولی می دانستم در ترافیک متنده و نه عصبانی بودم نه دلخور با خودم گفتم: عیب ندارد تست می کنم که چه قدر می توانم رو پا باشم بعد رفتم در عکاسی بغل کمی نشستم ولی چون انجا هم بعد از 5 دقیقه گفتند خانم امرتان وانمود کردم قبض عکسها را نیافتم امدم بیرون که با لاخره دوستم رسید و قرار شد برویم در بند
من دیگر فکر نکردم می توانم راه بروم یا نه فقط مشغول حرف زدن بودیم که بالاخره قبل از ته نشین شدن انرژی من جای با صفایی را پیدا کردیم و کلی گپ زدیم و روز خوبی بود وقتی رسیدم خانه خسته بودم و از انجایی که دست شویی هم نرفته بودم در حال انفجار ولی روز با حالی بود و می توانم به همه قضایا بخندم و ارام باشم
چیزی که در گذشته امکان پذیر نبود و خوشحالم و سپاس می گویم ان قدرتی که مرا اینقدر ارام نگه داشتهو تشکر از انان که همراهم بودند


 
Saturday, September 25, 2004
 
راه من
یکی از دوستان خوبم که مدیون او هستم مدتها پیش راجع به ریکی با من صحبت کرده بود چون این موضوع برایم جالب بود قرار بود هر وقت کلاسهایش انجام می شه به من خبر بده یک ماه پیش به من خبر داد که من چون کارم را تازه شروع کرده بودم و نمایشگاه داشتیم نتوا نستم بروم
روز 1 مهر چون استفاع دادم و سر کار نمی رفتم خیلی حالم گرفته بود که به من خبر داد همین روزها کلاس به حد نساب برسه تشکیل میشه و بله از انجا که قسمت بود پنجشنبه و جمعه انجام شد و من هم رفتم
اگر بگویم ابن چند ساعت زندگی من خود من و دیدم را عوض کرد دروغ نگفتم
فضای جالبی بود و تجربه شیرینی که ثصمیم گرفتم تا اخر عمر وقتم را وقف این کار کنم و از استفاعم ناراحت که نیستم خوشحالم هستم چون ان کار به درد من نمی خورد و استرس فراوان داشت کما اینکه محیط کاری با همکارانم مطلوب نبود و من را حسابی دیپرس کرده بود
ریکی عشق واقعی ارامش ابدی است و من عاشق این علم شدم که مرا می برد به ژرفهای خیال و من مرحله اول را گذراندم تا مرحله دوم 3 تا 4 هفته مانده و اشتیاق من انقدر هست که می خواهم زودتر بگذردخوشحالم و خوشحالیم را با شما ثقسیم می کنم چون این راهی است که بدون دارو بدون عجی مجی کمک می کند خودم را درمان کنم و کینه را از دل بیرون ببرم بشناسو کی مرا دوست دارد و کی متظاهر است و این بینایی مثل شاید کوری باشد که عینک سیاه خود را برداشته و می بیند من همه کسانی که به من بدی کرده اند را بخشیدم رامین تو را هم بخشیدم هر کس می خواهد بیشتر بداند کتابهای زیادی در این باره هست و سایت
ایران ریکی شروع خوبی است
 
Friday, September 24, 2004
 
هفته پایان شب سیه


ین هفثه هفته جنگ ولی من انقدر از اسم جنگ و دفاع مقدس بدم می اید که اسمش برای من هفته پایان شب سیه و اغاز صلح است
من نمی دانم این جنگ خانه مان سوز حالا خوب کاری بوده جشن هم دارد اخر کشتار یک مشت جوان ایرانی و عراقی برای هیچ و پوچ کاری نیست که به ان افتخار کنیم ؟
یک دوست عزیزی از خاطراتش برایم گفت که مرا تکان داد که چه طور از زیر اتش خومپاره چند سال بودن با مرگ دستهو پنجه نرم کردند کودکی شیرین را با ترس گذراندن چه حالی دارد برای من جالب بود که امروز که جوان رشیدی هست از ارامشی بر خوردار است که من هرگز فکر نمی کردم در چنین تنشی کودکی خود را گذرانده ولی شاید همین مصایب هست که ما را رشد می دهد همیشه از او حس خوب همیاری و همکاری را می گیرم و ازش ممنونم که موهبت عشق به زندگی و مثبت بودن را نسیب اطرافیانش می کند و من تصمیم دارم هر روز با این افکار از خواب بیدار شوم
خداوندا تو را سپاس می گویم که حیات را به من بخشیدی
والدینم را سپاس می گویم که عشق را به من اموختند
انرژی کیهانی ریکی را سپاس می گویم که قدرت انتقال را به نشان داد
اساطیر را سپاس می گویم که این راه را به من نشان دادند
دوستانم را سپاس می گویم که مرا همراهی کردند
خودم را سپاس می گویم که هدفم خدمت به بشریت است
تو را سپاس می گویم که اجازه می دهی موهبتم را به تو انتقال دهم
من طالب ارامش هستم
عصبانی نمی شوم
صداقت راه من با خودم و دیگران است
به انسانها و مخلوقات خداوند عشق می ورزم
این اصول پنجگانه اصول من در زندگی خواهند بود و می خواهم با ان چشم بگشایم با ان به خواب بروم خوش
برای تو دوست خوبم صلح در تمام زندگیت ارزو مندم چرا که این حق تو استشب خوش
 
Monday, September 20, 2004
 
سکوت سر شار از نا گفتنی ها است
سکوت سر شار از نا گفتنی ها است

 
Thursday, September 16, 2004
 
ماه پشت ابر
از قدیم گفتند ماه پشت ابر نمی ماند و نوید عزیز کمکم کرد حقیقتی که برایم پنهان بود اشکار بشه و کسی که نا شناس ماه ها به من میل میزد بفهمم کی هست و جالب انجا که رامین و زنش بودند
برای من عجیب بود که حالا که کامنت می گذارند در وبلاگ من نوشتند حالا از کجا شناختند بماند چرا وانمود کردند اسمشان چیز دیگریست
راستش خیلی از این موضوع خوشحال نیستم و برایم جالب که حرفی نزدند وقتی هممن شک کرده بودم این بابا که انها بودند حاشا کرده و من نمی خواهم اسمش را اینجا بگم ولی به نظرم کار بی ماری بود که انشا الله دیگر تکرار نمی شه اخر اگر بشه همه ما می فهمیم کی بوده من هم که از
فهمیدم IP
بگذریم ولی خوشحالم فرصت کردم بیایم پیغامهای گلتون را بخوانم

این هم برای شما
لا لایی برای ام اس

داشتم کفشهایم را می پوشیدم و عجله داشتم بالای سرم ایستاده بود و به من نگاه می کرد
با خودم می گفتم چرا زمان اینقدرد یر می گذرد و نمی توانم حرکت کنم
از من پرسید: عجله داری؟
گفتم: بله چطور؟
گفت: من باید مدتی وقتت را بگیرم
گفتم: ولی من وقت ندارم کار دارم
فردا بیا
به من گفت: آخر نمیشه من الان اینجا رسیدم در ثانی من نمی توانم از قبل تایین کنم که کی بیایم دست خودم نیست اگر می توانستم بهت خبر می دادم
با خودم گفتم: بابا عجب تو کی هستی عجب پررویی
تو کی هستی از جونم چه می خواهی؟
سرش را پایین انداخت گفت: راستش خیلی ها دنبال این هستند من را بشناسند وبدانند که از کجا می ایم و چرا می ایم؟
چرا وقتی کسی جوان و شاداب مثل تو دارد راحت زندگی می کند من سر و کله ام پیدا می شه و زیرو رویش می کنم ولی باور کن منم نمی دانم من که اعزراییل نیستم انقدر هم که همه فکر می کنند هیولا نیستم ولی همه از من می ترسند بهت حق می دهم که از من خوشت نمی اید و مزاحمتم ولی راستش اگر بشه از پیشت بروم می روم ولی من را فعلا قبول کن کمی پیشت بمانم تا جایی پیدا بشه که انجا بروم و از شرم راحت بشی
نگاهش کردم گفتم: می دانی اخر تو مرا می ترسانی تواناهاییم را می گیری مزاحمم میشی باعث وحشت دیگران میشی نمی دانم وقتی کسی می خواهد تو را بشناسد تورا چطور معرفی کنم
بعضی هاوقتی میشناسنت ازت فرار می کنند و می ترسندانگاری تو هیولایی بعضیها
راه حلی جلویم می گذارند تا شاید تو کوله بارت را ببندی وبروی
می دانی از اینکه نمی نوانم بودنت را پیش بینی کنم می ترسم
به من نگاهی کرد و گفت: از من نترس همین ترس است که که مرا به طرف تو می کشاند
وقتی از خودت زیادی کار می کشی وقتی غمگین میشی و غصه می خوری تا من به خودم می ایم می بینم پیشت نشستم
گفتم: پس چه کنم قربان صدقه ات بروم که نیایی؟
گفت: می دانم دوستم نداری و حقم داری ولی مرا بپذیر و با من باش تا یک زمانی که بروم فقط نمی توانم قول بدهم که چه موقع ولی تنها می توانم بگویم که همه چیز موقتی است اگر کمی صبر کنی و عجول نباشه زمانش می رسه این را بهت قول می دهم
ببین بیا برایم لالایی بگو تا بخوابم و تو هم از شر سرو صدایم راحت بشوی
گفتم: یعنی می شه تو را خواباند؟
گفت: معلومه فقط کمی قوی باش و خودت را باور کن انوقت دیدی من یکهو انچنان خوابی رفتم که نگو
گفتم: من صدای خوبی ندارم ولی از فردا شروع می کنم به لالایی خواندن
گفت: نه از امروز من خسته ام
باید بخوابم
باشه؟
گفتم: پس اماده باش خوب بخوابی
 
Friday, September 10, 2004
 
نفس
نفسی می اید امدنش بهر چه بود به کجا می روم انجا نبود جایگهم ؟
از در کعبه تابه میخانه صف کشیده اند به کجا میروند وز کجا راه برند
چه گذشت بر سر ما بشنو و حرفی نگو که کلامی نمی ماند بهر وصف دلم
امدم که برگشت از بیمارستان راعلام کنم ولی حالی نیست و نمی خواهم اینجا گله کنم کار از این حرفها گذشته از
محبتتان ممنونم اگر نیستم چون حالم خوش نیست خوب شدم بر می گردم
دوستدار شما
توتیا ی دلتنگ
 
Saturday, September 04, 2004
 
التماس دعا
دوستان برایم دعا کننین دیگر مجبور به تسلیم این سایه لعنتی شدم انچه می ترسیدم ازش پیش امد حالم گرفته است کارم از دست بره به علاوه سلامتی از دست رفته چند روزی راهی بیمارستان هستم
 
2 نوشته شده در 2004/8/17ساعت 16:52 توسط توتیا | در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست
Tuesday, August 31, 2004
 
مردها
مطلبی یکی از دوستانم برایم ای میل کرده بود که توجه مرا جلب کرد و از انجا که روز پدر و مرد در ایران دیروز بود گفتم هدیه کنم به مردان این جمع و در ضمن بدم نمی اید نظر همگی را بخصوص اقایان را راجع به این مطلب بدانم من متن را با زبان اصلی اینجا منتقل می کنم چون اینطوری نمکش کم نمی شه

AT LAST, SOMEONE SUMMED IT UP.
1. The nice men are ugly.

2. The handsome men are not nice.

3. The handsome and nice men are gay.

4. The handsome, nice and heterosexual men are married.

5. The men who are not so handsome, but are nice men, have no money.

6. The men who are not so handsome, but are nice men with money think we >are>only after their money.

7. The handsome men without money are after our money.

8. The handsome men, who are not so nice and somewhat heterosexual, don't >think>we are beautiful enough.

9. The men who think we are beautiful, that are heterosexual, somewhat nice >and>have money, are cowards.

10. The men who are somewhat handsome, somewhat nice and have some money >and>thank God are heterosexual, are shy and NEVER MAKE THE FIRST MOVE!!!!

11. The men who never make the first move, automatically lose interest in >us>when we take the initiative

ا این هم ان مردی که به نظر من فراموش نشدنی است
اگر گفتید کیه؟

 
Monday, August 30, 2004
 
پا یان هیا هوی اتن
هر چی زی پایانی دارد این هم پایان جستجوی طلا در سرزمین خدایان
راستی این ایتالییا یها عجب بابا .......





 
Saturday, August 28, 2004
 
دادگاه
راستش روز سختی داشتم باید می رفتیم امروز دادگاه بخاطر فوت پدرم در اثر تصادف و دیدن قیافه ان بابا و ور ور زدنش حالم را به هم زد دیگه رئیس دادگاه از مزخرف گویی هایش شاکی شد منم از حرفهای بی خودیش و وقتی داشت صحنه تصادف را توجیح می کرد نتوانستم جلوی اشکهایم را بگیرم حالا داستان ماها ادامه دارد با اینکه ماشین این بابا بیمه بوده ولی ادم بی خودی است که بعد از تصادف گم شد تا امروز حتی به ما زنگ برای تسلیت هم نگفت بماند انقدرسرم درد می کند که بهتره حرفی نزنم فقط خوبی امروز این بود که مرخصی داشتم و سر کار نبودم این هم المپیک و رضا زاده ما


 
Thursday, August 26, 2004
 
عصا ام اس و اقای مدیر عامل
راستش انقدر امروز قا طی هستم که نمی دانم از کجا شروع کنم الان یک هفته است کار جدیدی را شروع کردم اولش قرار تمام وقت بود ولی بعد از 2 روز رفتن مریض شدم و نرفتم این موضوع مال دوماه پیش تا اینکه به من زنگ زدند و سوال شد چرا نیامدم؟ من هم گفتم چون من مشگل دارم از لحاظ سلامتی و مادرم مریض هست نیمه وقت فقط می توانم بیایم انها هم بعد از یکماه 1 شهریور گفتند شما از 8 تا 13 بیایید من هم قبول کردم ولی اسمی از ام اس نبردم تنها می دیدند من لنگ میزنم و روز اول که رفتمResulation کامپیوترم را بردم روی 600*800 ولی کسی نگفت چرا؟ من هم گفتم بخاطر چشمم تا امروز که صبح که رفتم سر کار به من گفتند شما تا حالا نمایشگاه نیامدی امروز بیا ای دل غافل چه کنم؟ خوشبختانه عصایم بود منم گفتم باشه من عصایم را اوردم اگر راه زیاد نیست و من هم برای بر گشتن می توانم اژانس بگیرم باشه بریم ولی مدیر عامل نبود و من با خانمی که مدیر فروش هست و من هم با او کار می کنم یعنی قسمت فروش( اعداد ریز که چشمم در می اید ولی تا حالا به خیر گذشته) ما رفتیم ولی جای پارک دور بود من مردم تا رسیدیم
ولی خوب بود که توانستم بدون عصا هم راه بروم از طرفی پشیمان شدم که عصایم را بستم در کیف گذاشتم و به خودم فشار اوردم بدون عصا باشم چون انجا هم باید تمام وقت سر پا بودم
و وقتی گاهی دیگر نمی توانستم و می شستم نتیجه ان شد که رئیسم در صحبتی همگانی می گفت اینجا نباید نشست و چایی خورد این جلوی مشتری خوب نیست با اینکه غرفه خالی بود این را می گفت احساس کردم منظورش به من هست و سوالات همکارانم که این مشگل پا جریانش چی هست ؟ و احساس کردم برای انکه سوئ تفاهم ها برطرف شود باید مستقیم و تنها با رئیسم صحبت کنم و خانم مدیر فروش که با من خیلی مهربان است و را واسطه نکنم چون به او گفته بودم ولی احساس کردم به دلایلی که من نمی دانم شاید به اقای مدیر عامل حرفی زده نشده البته من اسمی از ام اس نبردم تنها بیماری و حالتهایش را شرح دادم و می خواستم انها اول مرا بشناسند کارم را ببینند بعد بگویم تا بتوانند تصمیم درست تر بگیرند و من هم شانس داشته باشم قابلیتهایم را نشان دهم که با ام اس هم میشود خیلی کارها کرد
با خودم فکر کردم کاشکی پدرم بود و به عنوان یک مدیر و سالعا تجربه می توانست راهنماییم کند که من چطور این موضوع را عنوان کنم و به ترس و خجالتم بخاطر عصا غلبه کنم نمی دانم واقعا خیلی ذهن شلوغی دارم احساس می کنم در منگنه هستم
چون در زندگی خصوصیم کاملا بر عکس بوده وفوری این موضوع را عنوان می کردم که بعدا دچار مشگل نشوم ولی در مورد رامین با اینکه می دانست و ادعا می کرد مسئله ای نیست اینطور نبود و این من را گیج کرده که کجا باید فوری گفت کجا نه و کی زمان مناسب است؟ بعد از 9 سال هم خانگی با مهمان نا خوانده هنوز این را نفهمیدم کی و کجا وقتش است؟
 
Monday, August 23, 2004
 
رامین و توتیا
بعد ار مطلب گذشته و کامنتهای شما عزیزان تصمیم گرفتم قسمتی از زندگی گذشته ام را تعریف کنم که این روزها فکرم را خیلی مشغول کرده تا بهتر منظور پست گذشته اشکار بشه اگر پست لیلا و او و پست رامین را خوانده باشید فهمیده اید که را مین چه نقشی در زندگی من بازی کرده و منظورم از تا تر بازی کردن ادمها چی هست؟اینکه ادم با کسی که دوستش دارد به انچه ایده الش هست نرسد مطرح نیست اینجا اینجا چیزی که مطرح برای من اینکه ادمها رو راست نیستند مثل رامین که هر قولی به من داد در حکم دوستی و بیشتر ان هیچکدام را به جا نیاورد و همه در حد حرف باقی ماند بار 1 نیست که کسی این را تجربه می کند برای شما هم بوده ولی نمی دانم چرا وقتی در حالی که ادعا می کرد رسالتش پشتبانی از من هست با کسی دیگری اشنا شد و من ان را فهمیده بودم و 1 روز طاقت نیا وردم از یک طرف با او چت می کرد و از طرف دیگر هر روز به من تلفن میزد
وبه او گفتم: را مین ما از هم خیلی دور شدیم من این را حس می کنم که تو در اینده نزدیک با کسی اشنا می شوی و ازدواج می کنی (حالا چرا این موضوع را گفتم بماند خودم هم باور نمی کردم بشه من که غیب گو نیستم ولی حس ششمم این را می گفت)
و او قهقه ای زد و گفت:
خودتم می دانی این اتفاق نمی افتد من هرگز نمی توانم ازدواج کنم من برای این نوع زندگی ساخته نشدم
من گفتم: رامین من برای تو کی هستم چه هستم.؟ چرا برایت مهم هستم چرا هر روز به من زنگ می زنی چرا کارهایم را دنبال می کنی ؟این یعنی چی؟
رامین خندید و گفت: تو برای من مهمتر از ان هستی که فکر می کنی و من از تو خیلی چیزها یاد گرفتم من می اییم مطمئن باش روزی تو را با خودم می برم قله کوهی که جلوی خانه تان هستمی برم رو دو شم هم که شده اگر بیایم به خانواده ات می گی من کی هستم؟ من گفتم: تو به من بگو اول تو کی هستی؟ یک دوست یا...؟ و من می دانشسم که نمی اید ولی داشتم باور می کردم سالها گذشته رامین امد ولی به من خبری نداد بی صدا امد و رفت ازدواج کرد و رفت و هر گز هم نخواست حتی تو چشمام نگاه کند و بگه من متا سفم برای انچه گفتم من را فرا موش کن نه
حتی اگر تصادفی با هم مکا لمه می کردیم _(از طریق چت جالب که تصادفی به پست هم می خوردیم)
و می گفتم : رامین من هستم به هاله سلام برسان حالش خوب است؟ می گفت:من زن نگرفتم و من از خودم می پرسیرم چرا حالا هم هنوز دروغ می گوید
من یک بار با عصبانیت گفتمۀ را مین کی می خواهی بزرگ بشی و جرعت گفتن واقعیت را داشته باشی ؤ به من گفت: من بزرگم تو بزرگ بشو
حالا من برای همین پرسیدم بزرگ شدن یعنی تا تر بازی کردن ؟
حا لا را مین ظا هرا خو.شبخت ولی از انجا که همیشه ادم معمایی تو دلش باشه روزی فاش می شه می دانم او هم همان جایی که من قرار گرفتم قرار دارد که امید وارم این طور نباشه و غم دلش که شنیدم واقعی نباشه و طرفش دوسش داشته باشه (انچه که من مطمئن نیستم از چیز هایی که شنیدم) حالا من کاری به رامین ندارم از این رامینها زیادند ولی ای کاشکی ادمهای با جرعت و واقعه بین هم زیاد بودند و بی خودی کسی را دچار احساسات کاذب نمی کردند به فول لئو نارد کوهن(خواننده پاپ انچه خالص باشد به نا خالصی تعبیر می شود
 
Sunday, August 22, 2004
 
عشق
اول از همه از اینکه دوستانم را نارا حت کردم معذرت می خواهم ولی همین طور که می دانید اینجا جایی که ادم از دلش اجازه دارد حرف بزند بدون سانسور من که با مامانم و فامیل و بقیه نمی توانم این حرفها را بزنم اجازه بدهید به شما بتوانم بگم و مجبور به سانسور نباشم و حرف دلم را ازادانه بزنم شاید مثل فرید عزیز با حرفها تون ارا مم کنید بازم ببخشید اگر ناراحت شدید می دانید زندگی اخر جوک نیست گاهی باعث خنده است گاهی نه مگه نه؟
خوب حالا یک موضوع دیگر


با اجازه زولبیا این عکس را ازو بلاگش دزدیدم چون برایم جالب بود و می خواستم مطلبی در باره اش بنویسم
شما از دیدن این عکس چه حسی بهتون دست می ده؟
خوب من بگم؟
اگر شما مو نث با شین می خندین و می گین عجب دختر با حالی وبلایی دمش گرم
اگر مذکر باشین می گین عجب زنها همان جورند نمی شه بهشون اعتماد کرد
من چی می گم؟
من می گم زنها و مردها با هم فرق دارند در احساساتشان در ابرازشون و در نتیجه گیریهاشون چون با هم فرق دارند برای هم جالبند ادم همیشه انچه نمی داند کنجکاویش را جلب می کند
من می گم چرا باید ادمها طوری باشند که از حقیقت فراری باشند و دلشون بخواهد سرشون کلاه گذاشته بشه حا لا چه زن چه مرد
هر کی بهتر دورغ گفت مبالغه کرد خودشوخیلی سرد و بی تفاوت نشان داد همه دنبالش می دوند چرا؟
من خیلی درزندگیم در این باره در رابطه های خودم با مو نث ها ومذکرهااین را دیدم و سوال می کنم چرا ؟
یا دم است یکبار از رامین پرسیدم چرا دلت می خواهد ادم رل بازی کند و تظاهر کند؟ کی می خواهی بزرگ بشی؟
بهم خندید جواب داد: من بزرگم تو خیلی همه چیز را سخت می گیری و حساسی و این تو هستی که با ید بزرگ بشی
من فکر کردم: هوووممم
یعنی رو راست بودن و حرف دل بی شیله پیله زدن حساس بودن و سخت گیریه و بزرگ شدن یعنی فیلم بازی کردن؟
یا من بلد نیستم فیلم بازی کنم یا را هم عوضی است من که همیشه فکر کردم ادم باید حقیقت را بگه یعنی اشتباه کردم ؟
سالها گذشت و از رامینی دیگر خبر ی نبودو دیدم بعله اقا رامین هم نمی خوا هد با حقیقت سر کار داشته باشه و تا با لای گوشهایش سرش را در بر ف فرو کرده و احساس خوشبختی می کند واز خیلی چیزها خبر ندارد ....
بعدها یک خانمی که سمینارفلسفه و رفتار شناسی داشت در صحبتهایش می گفت زندگی یک صحنه تا تر است و ما بازی گر هر کس که نقشش را خوب بازی کند و بتواند خودش را با ارزش عرضه کند برنده است انجا فهمیدم باید بروم مدرسه ان هم مدرسه تاتر چون مثل اینکه بازی گری من صفره
و حالا فهمیدم عجب دنیایی است فقط نمی دانم این کلاس تاتر کی ثبت نام می کند که من سالها ست منتظر هستم ثبت نام کنم و و زمانش را نفهمیدم:)
 
Saturday, August 21, 2004
 
خواب
بر سر مزاری ایستاده بودم و با خودم فکر می کردم اینجا کجا است؟ من اینجا چه می کنم؟
نام تو بر روی سنگ خواک گرفته ای نشسته بود با عجله ان را شستم و با خودم تکرار می کردم دروغ دروغ.... این تو نیستی تو رفتی سفر و قرار بر گردی شاید هم از ما خسته شدی وحالت که خوب شد بر می گردی
اشکانم روان بود از طرفی باور نداشتم که این نام تو است بر روی سنگ قبر باور نداشتم که این نام تو است باور نداشتم که دیگر لمست نمی کنم باور نداشتم دیگر جلوی اتاقم نیمه شب نمی ایستی و بالبخند نمی گویی دخترم هنوز بیداری؟ مگر خواب را از چشمانت دزدیدن؟
دیگر کلید در به صدا در نمی اید وصدای عجب هوای گرمی شنیده نمی شود هیچکدام از اینها را باور ندارم باور ندارم که 6 ماه رفتی بدون خدا حافظی در تنهایی بدون انکه در اغوشت بگیرم ویکبار دیگر گونه هایت را روی صورتم حس کنم یکبار دیگر نجوای نازنین من در گوشهایم طنین صدای تو را داشته باشد
از خواب بیدار شدم با صدای هق هق گریه هایم
نمیدانی چقدر دلتنگم پدر نمی دانی چقدر دلم می خواهد امکان ان را پیدا کنم سر مزارت دوباره حاضر شوم نمی دانی اسم بهشت زهرا که می اید با خودم می گویم کاشکی کسی مرا با خود انجا می برد و می توانستم انچه در خواب دیده ام را تکرار کنم با اب خاکهای روی سنگت را بشویم و نگذارم قبار ان نامت را بپوشانت ای کاشکی می توانستمهنوز باور ندارم نیستی و وقتی کسی می گوید خدا بابا را بیامرزد عجب مردی بود انگاری منظورشان کس دیگری است و دارم خواب می بینم هنوز باور ندارم
 
Friday, August 20, 2004
 
المپیا در سرزمین خدایان
المپیک از زوایای مختلف
بعد از ساعتها جنگیدن با کامپیوترم انشا لله بتوانید دنیای المپیک را از دیدگاه من ببینید
عکس 1 Olympia Athena 2004



خوب در المپیک هم بله ...عکس 2


اینجا می بینیم سرزمین خدایان چه ساخته عکس 3



4 پرواز بر فراز اسمانهاعکس


5 بدون شرح عکس



6. نسرین حسین پورعکس


من که چشمم کور شد تا اینها را راه انداختم خدا کند مورد پسندتان باشه













 
Tuesday, August 17, 2004
 
Reiki
رایکی که رییکی خوانده می شود به معنای رییRei (انرژی کیهانی)و کیKi (نیروی خود درمانی است)REIKI
یعنی استفاده از انرژی کیهانی برای فعال کردن نیروی خود درمانی است و این به مذهب و اعتقاد ربطی ندارد و همه می توانند ان را بیا مورند تنها نیاز به استاد وارد دارند که درست بیا موزند
در این روش تنها اتصال است و جایگزین دارو نمی شود یعنی انرژی دهنده از خود مایع نمی گذارد تنها کانال است اینجا انرژی گیرنده شرط است که چقدر دریافت کند اندازه دریافت ان نمی تواند اسیب رسان باشد تنها باید
کسی که کانال می شود تمام گره های درون بدنش (جاهایی که جریان انرژی مانع دار شده است و بلوک شده)ازاد باشد وو پاکسازی انجام شده باشد که این کار در مرحله 1 اموزش انجام می گیرد
مرحله دوم یاد گیری علایم وفرستادن انرژی از راه دور مرحله سوم استادی است که این مراحل خود سیر طولانی دارند و تمرین می خواهند
این علم از تبت می اید و به هندوستان چین و یونان میرسد و از شرق به غرب رفته
در واقع راهی و شانسی است برای تقویت نیروی خود درمانی و گاهی کاملا موثر است و گاهی هم تاثیر چشمگیری ندارد و یک جور تجربه است هر کس چیز خاصی احساس می کند بعضی ها خواب می روند بعضی ها گرما و بعضی حرکت در عضو مورد کار( من نمی گویم درمان چون این لغت باعث انتظار زیادی می شود) می کنند
اصرار من برای بیان این موضوع اینکه حال خودم خوب نیست و خیلیبه این مسئله فکر می کنم دلم می خواهد کسی را پیدا کنم که تنها حس کمک به انسانها او را به یاد دادن ریکی واداشته اگر کسی مایل می تواند در
بیشتر بخواند
Help self
 
 
to be or not to be
خوب قرار بود من کرتن بزنم و از فردا به دنیای عادی بر گردم متا سفانه نشد چون درست یکشنبه شب که قرار بود از دوشنبه شروع بشه سرفه ها عجیب همراه نفستنگی و لرزش ..... گرفتم توضیخش بماند سرتون را درد نمی اورم حاصل ان این بود که دیروز با بدبختی رساندم خودم را به مطب پزشک و ان هم گفت کرتن بی کرتن خانم دکتر مغز اعصابت باید مطمئن می شد شما عفونتی نداری شانس اوردی وگرنه پرده گوشت پاره می شد خلاصه با یک کیسه دارو و انتی بیوتیک ما را راهی خانه کرد و امروز هم تمام صبح تا 3 بعد از ظهر در رادیولوژی و ازمایشگاه بودم عکس از ریه تا سینوسها تست از خون و در نظر گیری مقاومت بدن
بگذریم به دکترم گفنم: اقای دکتر من فکر کردم فقط ام اس دارم خندید گفت: وقتی کسی کرتن می زنه بایر تحت مراقبت باشه که ضعیف شدن بدنش باعث عفونتهای مزمن مثل گوش جنابعالی نشه از طرفی ترسیده بودم از طرفی خوشحال بودم که متوجه شدم از طرفی هم فکر این ام اس ازاردهنده و تلو تلو خوردنهایم بودم و هفته اینده که باید کار جدیدی را اگرجور بشه شروع کنم
انقدرقاطی هستم که نگو من چطوری وقتی یک قدم نمی توانم درست راه بروم و امروز تمام مدت خاله ام زیر بغل من را گرفته بود اجازه کرتن زدن هم ندارم که امید بهبودی باشه سر کار هم بروم ان هم کارجدید چه شود با این قاراشمیش بگذریم
خیلی از دوستان از انرژی کیهانی پرسیده بودند منم می خواهم جواب بدهم ولی الان خیلی گیجم رمق هم ندارم فقط کوتاه اشاره کنم انرژی کیهانی متافیزیک نیست خود فیزیک و در واقع نیرویی است در جهان ما مثل انرژی باد اب اینها نمونه هایی از انرژی کیهانی هستنداین انرژی در بدن ما هم جریان دارد وقتی مریض می شویم گره هایی ایجاد می شه که جلوی گذر ان را می گیره مثل الان گوش من و ام اس فعالم چرا این طور میشه نمیدانم؟ ولی میشه با انرژی درمانی(یعنی ایجاد کانال ارتباطی بین کیهان و جسم)می شه کمک کرد که این گرهها باز شوند ان هم ساده است ولی یادتان باشه کار هر مرد نیست خرمن کوفتن و می شه ان را یاد گرفت ولی باید درست انجام داد وگرنه امکان انتقال مشگلات خود ادم به دیگری هست پس کسی که کانال میشه باید خودش سالم باشه یا بداند چطور پاکسازی کند که به کسی مشگلی منتقل نشه من ترجمه مطالب علمی این بحث را در اختیارتان می گذارم ولی کی نمی دانم چون الان خودم خیلی محتاج انم که کسی به من انرژی بده و باید ذخیره هایم را برای بهبودی حفظ کنم بعضی دوستان گفته بودند نمی دانند چطوری کمکم کنند من می گم با دعا و سفارش به انرژی کیهانی که حالا اسمش خداوند یاUniversum یا هر چه دیگ که دوست دارید بگذارید ممنونم
 
Sunday, August 15, 2004
 
دستان شفا بخش
خوب امروز قرار بود تزریق کرتن من شروع بشه خوشحال بودم که با لاخره کسی را یافتم که سرم من را در منزل وصل کند که نروم بیمارستان و مامانم تنها نباشه در ضمن غصه نخوردکه نمی تواند بیاد پیشم اینطوری هم من کمتر استرس دارم هم او ولی خوب بخاطر ازمایش خون عقب افتاد خوب بیمارستان این خوبی را دارد که همه چیز سریعتر وانجام می شه خوب معایب دیگر هم دارد
در هر صورت حالا که می توانم بنویسم این را به فال نیک گرفته و موضوعی که برای خیلی ها جالب عنوان می کنم که از فردا که من چند روزی گیر شدم واینجا نی اییم فرصت باشه تا شما راجع به ان فکر کنید
درا بتدا بگویم من نه می خواهم کسی را متهم کنم نه می خواهم نظرم را تحمیل کنم نه کتابی خواندم نه استادم تنها تجربه چند ساله دارم چه در این مملکت گل و بلبل چه خارج از ان راجع به انرژی درمانی یا به لاتینReiki
ان هم سخن خالصانه دلمه و رسالت من برای کسانی که تازه با ان بر خورد دارند ,وهم درد من هستند که بدانند هر چیزی که جلا دارد طلا نیست من در مورد انرژی درمانی هم تجربه مثبت داشتم هم منفیهم کسانی بودند خالصانه بر خورد کردند هم کسانی بودند کهاز اب گل الود ماهی گرفتندو اما تجربیات من
شش سال پیش جنوب الملن با خانم و اقایی در یک کلینیک ام اس اشنا شدم که می خواستند به سمیناری درباره
Reiki , Kinosologie and meditation
بروند (توضیح این واژه ها طو لانی است که می گذاریم برای بعدا*)
من هم از روی کنجکاوی همراه شدم در انجا استادی سخنرانی داشت او می گفت: انرژی در مانی یا رایکی به معنای درمان بیماری نیست به مذهب و باور شما کاری ندارد تنها اتصال شما به انرژی کیهانی و خود حقیقی است از این طریق می شود گره های سیستم انرژی بدن شما را ازاد کرد ولی این به معنای درمان نیست اگر کسی انتظازر زیاد تر دارد من 10 دقیقه سکوت می کنم می تواند برود و واقعا چند نفری رفتند او می گفت همه می توانند یاد بگیرند ولی انکه موفق شوند گارانتی وجئد نئارئ ان نیازمند تمرین و معلم خوب است درست مثل مدرسه که همه 20 نمی گیرند اینجا کمی پیچیده تر بعد از ان از کسی که انرژی می داد تقاضای کمک کردم ان هم قبول کرد با تا کیید که انتظار زیاد نداشته باشم در ان مدت اتفاقات عجیبی افتاد خیلی از تصمیماتم مشخص تر شد و روخیه خوبی داشتم ولی ام اس من پا بر جا بود در ایدان هم تجربیات خوب داشتم ولی تجربه بد و بی تا ثیری را هم تجربه کردم همه جای دنیا ادم وارد هست ئ انسان مثل پزشک خوب و ادم کلاش و پولکی برای همین از من به شما نصیحت همه چیز خوب ادم امتحان کن بخصوص برای سلامتی ولی نه به هر طریقی و نه کورکورانهد و مثبت گرا باشد ولی نه رو یایی که با مخ بره تو دیواربره همیشه می گویند اهسته رو پیوسته رو
من به universum انرژی کیهانی خداوند یا هر چه شما بهش می گویید) سفارش سلامتی همه کسانی که در (گیرند را تا یکشنبه 1 شهدیور می دهم
 
 
گلهای افتابگردان
راستش دوستان در چند روز اینده پستی نخواهم نوشت چون حالم خوب نیست و باید استراحت کنم و در ضمن حالا که از زیر بیمارستان رفتن در رفتم و در خانه کرتن می زنم چون انژیوکت(پلاستیکی که به جای سوزن در دست می ماند تا از راه ان مایع سرم مستقیم وارد عروق شود) تو دستم هست نمی توانم بنویسم پس فعلا این هدیه من به شما باشد تا بعدگلهای افتابگردان مرا به یاد کودکی می اندازند
گلهای افتابگردان اتشکدهای سوزان
پرچمهای تیره درون ان
رنگ خاکستری گدازه ها
چه بر سر دوستان ما خواهد امد
چه بر سر تو من و او
گلهای افتابگردان به صف شوید یک دو سه حمله به طرف گلدان
توتیا
 
Friday, August 13, 2004
 
آدمهای تو خالی
تا حالا شده به ادمهایی بر بخورید که خودشان را نخود هر اش می کنند و می خواهند عدای دانشمندها را در اورند برایت نسخه می پیچند از بزرگان معروف و نوشته هایشان می گویند و ا دعا می کنند که خیلی عالمند تا اینکه وقتی انها را کمی میشناسی می فهمی اینطوری دارندخودشان را مخفی می کنند که تو خالی هستند
می دانید من فکر می کنم اینجور ادمها که عدای عاقلان و متفکران را در می اورند بعد از مدتی خودشان هم باورشان میشه و امان از ان موقع که یادشان بره کی بودند و کی هستند هر چه بگندد نمکش می زنند وای به روزی که بگندد نمک
 
Wednesday, August 11, 2004
 
خوشبختی

با
گذشت زمان یاد میگیری که گرفتن دستی به معنای تسخیر یک روح نیست و بوسیدن معنای امنیت را ندارد
یاد میگیری که عشق به معنای تکیه کردن نیست وهدیه دادن قول وقرار به شمار نمی اید
یاد می گیری زندگی ات را بر سرزمین امروز بسازی چراکه زمین فردا نا مطمئن خواهد بود و باغچه امیدت را خود بیارایی و منتظر باغبانی نباشی
یاد می گیری که خوشبختی زیاد هم کمیاب نیست
خوشبختی شاید یک لبخند دوستانه باشد
یا شبهای مهتابی شاید هم روزهای افتابی
یا درخشش خورشید در بک روز زمستانی و یا بارش باران بعد از روزی تابستانی
خوشبختی به زمان و مکان خاصی تعلق نداردخوشبختی از ان کسی است که او را یافته و زندگی را دوست دارد

 
Tuesday, August 10, 2004
 
نوری در تاریکی
امروز خیلی دلم گرفته بود چون کرتن زدم و باز حالم خوب نبود و مشگلاتی پیدا کردم که جدید بودند و باعث width= ".60 " />


نگرانی چون یکم شرمندگی دارداز بیانشان بگذریم ولی وقتی تلفنم زنگ خورد و دوست خوبی از من پرسید
اگر حالت خوب با چند تا از بچه ها قرار گذاشتیم تو هم بیا من هم درنگ نکردم و گفتم حالم خوب نیست ولی می ایم اولش می ترسیدم که این دستشویی رفتن کار دستم بده ولی وقتی قیافه مهربانشان دم خانه ما ظاهر شدهمه چیز را فراموش کردم و با هم رفتیم بیرون البته وقتی تصمیم گرفتیم جایی چیزی بنوشیم خوشحال بودم که الان می رسم به دست شویی چون داشت خطرناک میشد و از انجا که این مشگل جدیداست برخورد باان برایم نا شناس متاسفانه صاحب کافی شاپ گفت باید کمی صبر کنید و من داشتم می مردم گفتم الان که کار دست خودم بدهم وابرویم برود وقتی توانستم بالاخره خودم را به جای مورد نیاز برسانم کمی دیر شده بود و نمی دانستم گریه کنم یا بخندم ولی وقتی بیرون امدم و قیافه های دوستانه انهایی را دیدم که مرا برای اولین بار می بینند ولی انگاری سالها است میشناسمشان همه چیز یادم رفت و یکی از بهترین روزهای من در این چند ماه گذشته بود صمیمی خالصانه و دلچسب بچه ها ممنونم
 
Sunday, August 08, 2004
 
شکلات


با یک شکلات شروع شد . من یک شکلات گذاشتم تو دستش و ان یک شکلات گذاشت تو دستم . من بچه بودم و ان هم بچه بود
سرم را بالا کردم سرش را بالا کرد تو چشماش نگاه کردم تو چشمام نگاه کرد .خندیدم او گفت: دوستیم؟ گفتم دوست دوست گفت: تا کجا؟گفتم: دوستی که تا ندارد. گفت: تا مرگ حندیدم و گفتم: من که گفتم دوستی تا ندارد.
گفت: پس تا قیامت من گفتم:تو تا هر کجا که دلت می خواهد تا بکش اصلا یک تا بکش تا ان ور دنیا ولی برای من تا نداردنگاهم کرد نگاهش کردم می دانستم حتما می خواهد دوستی ما تا داشته باشد و معنی دوستی بدون تا را نمی فهمید
گفت: بیا برای دوستیمان یک نشانه بگذاریم گفتم: باشه تو نشانه بگذار گفت: هر بار که همدیگر را دیدیم من یک شکلات به تو می دهم تو یک شکلات به من بده
گفتم: باشه
هر بار که هم را می دیدیم یک شکلات می گذاشت تو دستم من هم یک شکلات می گذاشتم تو دستش بعد هم می خندید یعنی دوستیم؟ دوست دوست
من شکلاتم را فوری می گذاشتم تو دهنم و می خوردمش و او می گفت: ای شکمو
تو دوست شکمویی هستی و او شکلاتش را می گذاشت تو یک صندوقچه کوچک و من میگفتم:بخورش میگفت: نه تمام میشه نمی خواهم تمام بشه می خواهم برای همیشه بماند
صندوفچه اش پر شکلات بود و من مال خودم را فوری می خوردم می گفتم اگر مورچه ها شکلاتهایت را بخورند چی یا کرم بگذارند؟
می گفت: مواظبشان هستم می خواهم نگهشان دارم تا وقتی که دوستیم
من می گفتم : من که گفتم دوستی ما تا ندارد
یک سال گذاشت 2 سال گذشت 10 سال گذشت 20 سال گذشت او بزرگ شده بود من بزرگ شده بودم من همه شکلاتهایم را خورده بودم ولی او همه را تو صندقچه اش نگه داشته بود
او امده بود که خدا حافظی کند می خواست برود ان دور دورها می گفت: بر می گردم ولی من می دانستم دیگر بر نمی گردد
یادش رفت یک شکلات به من بدهد من یادم نرفت یک شکلات گذاشتم تو دستش و گفتم این مال خوردن است یک شکلات دیگر هم گذاشتم تو ان یکی دستش و گفتم اینهم اخرین شکلات مال صندوقچه ات است یادش رفته بود که یک صندوقچه پر شکلات دارد و هر دو شکلات را خورد
خندیدم می دانستم دوستی من تا ندارد و مال او تا دارد خوشحال بودم مثل همیشه که همه شکلاتهایم را خورده بودم ولی او نخورده بود حالا او با یک صندوقچه پراز شکلات چه خواهد کرد؟


 
Saturday, August 07, 2004
 
شرمنده و ناراحت همراه کرتن عزیز
نمی دانم ایا تا حا لا شده اتفاقی بیفتد و کاملا هم حق داشته باشید ولی متوجه شوید که اشتباه کردید و قضاوت عجولانه
تازگیها وقتی حالم خوب نیست و باید کرتن بزنم عزا می گیرم چون این کرتن لعنتی من را تبدیل به یک ادم دیگر می کند و کنترل اعصابم را از من می گیرد همه چیزبدتر از ان که هست به نظرم می اید صدا ها خیلی اذیتم می کند وقتی کسی با من حرف بزند اذیت میشم خدا نکند در این حین کسی هم پا رو دمم بگذارد وحشی میشم گریه می کنم دلم می خواهد وقتی کرتن می زنم من را زندانی کنند کسی پیشم نباشد تنها باشم تا با کسی هم بگو مگویم نشه
چون همه چیز برایم زیادتره حتی یک صدای تلفن
تازه که به عقب بر می گردم در گیری من با یاهو و یا مامانم یا ... مال ان موقع استکه کرتن زدم شنبه کرتن زدن همان دوشنبه دعوا کردن همان حالا تو این حین کسی که یک دنده و غد مثل یا هو هست هم دم دست ادم باشه من را به ان افکار می اندازد که حالا شرمنده اش هستم
یا هو ادم عجیبی اگر محبت می کند نمی گذارد بفهمی اگر دوستت دارد از بقیه می فهمی اگر باهات در می افتد حس این را بهت می دهد که بی ارزشی و هرگز نمی فهمی که دوستت دارد ولی وقتی حالت خوب نیست و خوابیدی و بیدار می شی یک شیشه بمبا بالا سرت می بینی و می فهمی کی ان را خریده
ای کاشکی ادمها حس واقعی خود را نشان می دادند به جای انکه تظاهر به بی اعتنایی کنند و حرفهایی بزنند کهازارت دهد و فکر کنی چقدر بی کسی همه احساسشان را با یک لبخند نشان بدهند به جای اینکه حرفهای نیشدار بزنندکه همه چی معنا دارد به جز برادری بگذارند بدانی برایت ارزش قائلند و اگر تو را خطری تحدید می کند پشتت هستند
ای کاشکی تو مجله بنویسند بابا این کرتن می تواند افسردگی بیاره می تواند تشنج بیاره می تواند بد اخلاقی تا عصبانیت شدید بیاره رعایت این ادمها را بکنید حساس میشوند دست خودشان نیست اثر دارو که کم شد همه چی عادی میشه نگذارید که اتفاقاتی بیفتد که جبران پذیر نیست چون زخم رو قلب ادم گذاشته
من می دانم شما هم بدانید به همه هم بگویید حتما نباید برای همه پیش بیاید ولی اگر امد علتش چیست
 
Wednesday, August 04, 2004
 
Hold On
Hold On Tightly to What Is Truly Important in Life.

Hold on to faith;



it is the source of believing that all things are possible.
It is fiber and strength of a confident soul.

Hold on to hope;
it banishes doubt and enables attitudes to be positive
and cheerful.

Hold on to trust;


it is at the core of fruitful relationships that
are secure and content.

Hold on to love;
it is life's greatest gift of all,
for it shares, cares, and gives meaning to life.

Hold on to family and friends;
they are the most important people in your life,


and they make the world a better place.
They are your roots and the beginnings that you grew from;
they are the vine that has grown through time to nourish you,
help you on your way, and always remain close by.

Hold on to all that you are and all that you have learned,
for these things are what make you unique. Don't ignore what
you feel and what you believe is right and important;
your heart has a way of speaking louder than your mind.

Hold on to your dreams;
achieve them diligently and honestly.
Never take the easy way or surrender to deceit.
Remember others on your way and take time to care for their needs.
Enjoy the beauty around you.
Have the courage to see things differently and clearly.
Make the world a better place one day at a time,
and don't let go of the important things that give meaning
to your life.
 
2 نوشته شده در 2004/8/13ساعت 13:47 توسط توتیا | در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست
Wednesday, July 28, 2004
 
خریدار حال
امروز خیلی دلم گرفته راستش باید خوشحال باشم کامپیوترم درست شده یک دوستی که رقته سفر  accont اینترنتش را به
من داده که onlimit هست و من بتوانم صبحها قبل از ساعت 16 online باشم بدون دغدغه و محدودیت زمانی  دوست دیگرم از خارج امده که با هم مرتب هستیم و و و و..... ولی دلم گرفته وقتی حال مامانم را می بینم که پیشرفت نمی کنه بدتر هم شده وقتی حال خودم را می بینم که از زیر کرتن زدن در رفتمو حالا دکترم هم میگه چرا حرفم را گوش ندادی  و اول حالم زیاد بد نبودو فکر کردم یک بار هم شده با قدرت فکرم خودم را خوب کنم  ولی حالا حتی در خانه هم عزا میگیرم می خواهم از یک اتاق به ان یکی بروم و نامه من یک هفته مانده رو میز و نمی توانم بروم اداره پست امروز به فردا می کنم به امید بهبود انگاری میشه معجزه بشه حتی حال ندارم حمام بروم و  قیافه من مثل جنگلی ها شده این بی حوصلگی این ابر بهار باریدنهای شبانه من را کشته حوصله ام از خودم سر میره تا حالا شده طاقت دیدن قیافه خودتون هم نداشته باشید بخواهید جایی بروید ولی پای شما همکاری نکنه اگر بله پس لا اقل هم راه دارم اگر نه پس اپن حال خوشتون را می خرم فروشی هست؟
ام اس و ما
ام اس و من
من و سایه من
 همه یکی دوست نا ارام و مهمان نا خوانده شب و روز
 
 
امتحانی
ام اس این یک پست امتحانی هست
 
Tuesday, July 27, 2004
 
comback Baby comback
با لا خره بعد از قرنی تلاش کامپیوترم سالم شد ولی فعلا خودم پنچرم تا بعد
 
Saturday, July 10, 2004
 
لیلا و او
داشت در ایینه موهای سپید خود را می شمارد که یا دش امد چند سال پیش بود که جوان تر چالاکتر و دل خوشتر جلوی ایینه به دنبال موی سپید می گشت و چیزی نیافته بود یادش امد که بعد از سالها تلاش و جنگ موفق شده بود که هویت خود را به ثبت برساند واجاره همه کار داشته باشد و دیگر غریبه منسوب نباشدو به سوی سرنوشت پیش می رفت از انجا که خیلی تنهاودلتنگ بود تصادفا به صورت نا شناس وارد دنیای عظیم www شدو با او اشنا گشت در ابتدا تنها درد دل نا شناس از پشت صفحه کلید کامپیوتر بود ولی کم کم گرمایه محبت امیز این مکالمات روزمره تبدیل به فرستادنsms به مبایل و بعد تلفنهای طولانی شد به طوری که لیلاهنوز خسته و کوفته کفشهایش را در نیاورده بود و خستگی کارش نرفته بود که صدای تلفنش بلند بود و میدانست که کیست که بی طاقت در جستجویش می باشد این اشنای نا مرئی خیلی دلنشین بود
ارامش صدای مردانه او گرمای محبت امیز ودلسوری هایش حس تکیه به شانه هایش صدای پر پشتوانه و مسئولش دلیلا را به سرزمین عجایب و الیس میبرد
کم کم کنجکاوی او و لیلا باعث شد که هردو تصمیم بگیرند از پشت این صفحه نا مرئی بیرون بییایند و دل به دریا زده با دنیای واقعی اشنا شوند
این اشنایی مدتی طول کشید ولی انچنان عمیق بود که ساعتها در کنار هم نشسته وحرف زدند گریستند و خندیدند طوری که بارش برف و سپید شدن خیابان را از یاد بردند
اخرین بار او به دیدنش امد دیگر از برف زمستانی خبری نبود گرمای تابستان بود ورودخانه پر اب نور ماه لیلادر چشمان او نشانی از عشق نمیدید تنها صدای سکوت بود با خود فکر می کرد ایا هنوز دوستش دارد؟
لیلا می گفت فکر می کنم ما دیگر یکدیگر را نبینیم ولی او می گفت چرا نبینیم خوب هم می بینیم وقتی او می خواست برود و از هم جدا می شدند لیلا می گفت نمی دانم احساس می کنم از هم دور شدیم ولی او می گفت من می ایم و تورا با خود به بالای همان کوه که می گفتی خواهم برد حتی اگر لازم باشد بر شانه هایم بنشینی تو چه خواهی کرد اگر سر زده از راهی دور بیایم و زنگ خانه ات را بزنم ؟
لیلا با خود فکر کرد ایا ممکن است که او بیاید ؟ و تنها لبخندی زد و حرفی نزد تنها ائ را که مثل پسر بچه ای دست تکان می داد مشاهده می کرد
هنوز که سالها از ان زمان می گذرد لیلا وقتی به ان کوه می نگرد با خود فکر می کند ایا ممکن است روزی سر زده بیاید؟
حالا وقتی لیلا را می بینم در چشمانش این انتظار را هنوز می بینم و ان همیشه می خواند
خیلی وقت که به خوابم نمی ایی تویی که تمام دنیای منی
دیگه شعرای منو نمی خوانی تویی که تنها دلیل بودنی
خیلی وقت که سکوت پای تواین سکوت کهنه را نمی شکنه
بعد تو انگاری تنهایی دارد به دلم رنگ زمستان می زند
تو که نیستی اسمان واسه گلها عطر بارانی نمی باره دیگر
تو که نیستی مهربانی دیگه نیست تو شبهام هیچکی دیگر قصه نمی گه
نمی خواهم باور کنم که تو دلت واسه من جایی ندارد مهربان
قسم غربت تلخ این قفس
پرهام ودیگه به اتیش نکشون
نگزار شانه هام تو دست بی کسی بی تو همیشه تنها بماند
راز پر کشیدن از این قفس غیر تو اخر کسی نمیداند

از لیلا پرسیدم یعنی هنوز عاشقی؟ لیلا گفت عشق گاهی شکلش عوض میشه می تواند یک دوستی یا اشنایی بشه ولی فقط شکلش عوض میشه
 
Wednesday, July 07, 2004
 
درخت لیمو
hdk عکس مربوط به روزگاران خوش


 
 
salha
دل طلب جام جم از ما میکرد انچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد

راستش از بسک که یا حال حودم خوش نیست یا کامپیو ترم خراب یا از همه بدتر حال مامانم خوب نیست که خیلی خسته ام اگر نمینویسم چون رمقی برایم نمانده و به جز حرف نا امید چیزی نمی اید به قلمم چون حالمم خوش نیست من را ببخشید که اگرحالا مدتی سکوت کنم بهتر است

 
Friday, July 02, 2004
 
اشکهایم
قطره های اشکهایم را در استانه بی تابی ببین

بمان با من که قطره های اشکهایم شانه هایت را نیازمندند

همه چیز قاطی شده هم کامپیوتر من هم حال خودم خوب نیست وفتی زندگی با ادم چپ می افته دیگر تیشه به ریشه میرنه
 
2 نوشته شده در 2004/7/6ساعت 13:44 توسط توتیا | در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست
Monday, June 28, 2004
 
اخه چرا؟
Nemidunam in che hekmatye wali mamane man bas bimaresdane bekhatere ofunate kolye man dige daram mimiram engar shomaha kari mitunin bekonin dige energie nadaram
 
Friday, June 25, 2004
 
Mahtabو اگهی نیازمندیها



راستش یادم می اید المان که بودم همسشه تو روزنامه وقتی به چیزی نیازمند بودم قسمت اگهی نیازمندیها را می خواندم ولی برای مشگلات کامپیوتری انقدر دوست و اشنا داشتم که نیازی به این کار نبود حالا مشگل کامپیوتر من انقدر قدیمی شده که از دست دوست اشنا در رفته وانان که همیارم بودند از من دورند و خودم هم راستش خیلی دست کاری کردم که اساسی این موضوع حل نشده این عکس هدیه من به همه دوسداران نقاشی است و این کاری که من بلدم ولی کامپیوترمرا نمی توانم خودم درست کنم برای همین این
اگهی نیازمندیها

windows 98 german به کسی که بتواند 1
را نسب کند یا المانی بلد باشد و کامپیوتر با هم یا خیلی ماهر باشد که بتواند اگر المانی بلد نیست
را نسب کند windows 98 german

windows 98 german نسب فارسی نویس روی 2.

می خواهمVirus scanner برای win XP3
چون کامپیوتر من اتوماتیک به اینترنت وصل میشه و من نمی توانم مطلبی
و در ضمن یواش شده و بخوانم offline
کارهای غیر عادی انجام میده مثل وتتی که مثل الان میخواهم در word
بنویسم چون دایم خود به خود به اینترنت وصل میشه
خوب کار از شما سرمایه از من با من تماس ایمیلی بگیرید برای جواب
متشکرم

 
Thursday, June 24, 2004
 
فوتبال
امروز فهمیدم که المان از چک دیروز باخته و از صحنه حذف شده راستش دلم می خواست بازی را دیشب میدیدم ولی خسته بودم و خاله من هم که امده خانه ما تابرای مامانم کمک به من کند خوابیده بود همان جا که تلویزین هست
خلاصه کلام من ندیدم المانیها چطوری شکست خوردند میدانید این خیلی عجیب که همه خارجیها که سالها المان زندگی کردند و الان هم هستند از شکست تیم ملی المان نه تنها ناراحت نیستند خوشحال هم هستند این من را یاد
نوشته های بهمن نیرومند در کتابش زندگی با المانیها میاندازدکه به همین موضوع اشاره کرده کهدر کشورهای دیگر خارجیها از برد و باخت ان کشور مثل خودشان احساساتی میشوند ولی در المان این طور نیست حالا چرا اینطور از من نپرسین چون15 سال که برای من این طور و دوستان ایرانی ساکن المان هم همینطور چرایش خیلی پیچیده هست که نمی توانم توضیح بدهم با اینکه انجا را مثل وطن دوم دوست دارم و 3 سال هم پارتنر المانی داشتم ولی اینطوری عجیب نه؟
 
Wednesday, June 23, 2004
 
نوایی
نوایی نوایی همه با وفایند تو گل بی وفایی
راستش خیلی وقت ننوشتم چون کامپیترم فکر میکنم ویروس گرفته چون خود به خود به اینترنت وصل می شه نمیتوانستم بنویسم در ضمن مامانم انقدر مشگل داره که من یک پایم مطب دکتر بوده یک پایم خانه شب هم انقدر خسته بودم که وقت سر و کله زدن با این کامپیوتر جنی را نداشتم
امروز اینترنتم تمام شد و فرصت شد سر فرصت بنویسم هرچند که باید فردا بفرستمش
در ضمن با مساءلی که این مدت پیش امده تصمیم گرفتم کمی به خودم احساس تنهاییم و قلب فشردم برسم
می دانید این مدت 3 هفته کارهایی کردم که باورم نیشد منی که از یک خرید کردن می ترسیدم دست تنها نه فقط خرید اشپزی و نظافت کنم بلکه با مردم سرو کله بزنم از حساب داری بیمارستان گرفته تا دکتر و پرستار تا مدیر عامل بیمارستان
از خودم می پرسیدم این من هستم که یک تنه این کارها را میکنم سوار اتوبوس میشوم بعد از 15 سال با مردم سرو کله میزنم کار بانکی میکنم و 3 طبقه را با پله بالا پایین میروم این من هستم؟
با وجود اینکه نگران مامانم هستم غم دارم ولی به خودم افتخار میکنم که وقتی یا هو کاری را نمیکند دیگر غصه نمی خورم چرا؟ بلکه شانه هایم را بالا می اندازم میگم خودم میکنم هر چند قلبم فشرده می شود ولی حوصله گله ندارم حتی مامانم که الان ادم دیگری شده و گاهی از کارها و حرفاش دلم می گیره ولی راحت تر همه چیز را قبول میکنم حالا میدانم کی هستم و کی میخواهم باشم
حالا اگر نوایی بی وفا است باشه بی خیال
 
Monday, June 21, 2004
 
eshkal
dussdan PC man moshgel dare farsi nemitunam benewissam bas_
 
Friday, June 18, 2004
 
DON'T SAVE IT FOR THE RIGHT TIME:
By Ann Wells (Los Angeles Times)

My brother-in-law opened the bottom drawer
of my sister's bureau and lifted out a
tissue-wrapped package.
"This," he said, "is not a slip. This is lingerie."
He discarded the tissue and handed me the slip.

It was exquisite; silk, handmade and trimmed
with a cobweb of lace. The price tag with an
astronomical figure on it was still attached.
"Jan bought this the first time we went to New York,
at least 8 or 9 years ago. She never wore it.
She was saving it for a special occasion.
Well, I guess this is the occasion."

He took the slip from me and put it on the bed with
the other clothes we were taking to the mortician.
His hands lingered on the soft material for a moment,
then he slammed the drawer shut and turned to me.
"Don't ever save anything for a special occasion.
Every day you're alive is a special occasion."

I remembered those words through the funeral
and the days that followed when I helped him
and my niece attend to all the sad chores that
follow an unexpected death.

I thought about them on the plane returning to California
from the Midwestern town where my sister's family lives.
I thought about all the things that she hadn't
seen or heard or done. I thought about the things that
she had done without realizing that they were special.

I'm still thinking about his words,
and they've changed my life.

I'm reading more and dusting less.
I'm sitting on the deck and admiring the view
without fussing about the weeds in the garden.
I'm spending more time with my family and friends
and less time in committee meetings.
Whenever possible, life should be a pattern of experience
to savour, not endure. I'm trying to recognize these moments
now and cherish them.
I'm not "saving" anything;
we use our good china and crystal for every special event
such as losing a pound, getting the sink unstopped,
the first camellia blossom.

I wear my good blazer to the market if I like it.
My theory is if I look prosperous,
I can shell out $28.49 for one small bag of groceries
without wincing.
I'm not saving my good perfume for special parties;
clerks in hardware stores and tellers in banks have
noses that function as well as my party going friends.

"Someday" and "one of these days" are losing their grip
on my vocabulary. If it's worth seeing or hearing or doing,
I want to see and hear and do it now.

I'm not sure what my sister would've done
had she known that she wouldn't be here for the tomorrow
we all take for granted. I think she would have
called family members and a few close friends.
She might have called a few former friends to apologize
and mend fences or past quabbles.

I like to think she would have gone out for a Chinese dinner,
her favorite food.
I'm guessing - I'll never know.

It's those little things left undone that would make me angry
if I knew that my hours were limited. Angry because I put off
seeing good friends whom I was going to get in touch with -
someday. Angry because I hadn't written certain letters that I
intended to write - one of these days.
Angry and sorry that I didn't tell my husband and daughter
often enough how much I truly love them.

I'm trying very hard not to put off, hold back,
or save anything that would add laughter and luster to our lives.

And every morning when I open my eyes,
I tell myself that it is special.
Every day, every minute, every breath truly is...
a gift from God.
 
Tuesday, June 15, 2004
 
دلم گرفته
دلم خیلی گرفته من از همه دوستان گل وبلاگی ممنونم گاهی فکر می کنم صد غریبه بهتر از فامیل خیلی خستم دارم میشکنم
 
Sunday, June 06, 2004
 
غریبی در اوج تنهایی
دوستان مامانم عمل سختی داشته من هم دست تنها اینا است ادم می فهمه کی دوسش داره
 
Wednesday, June 02, 2004
 
دعا
دوستان برام دعا کنین مادرم سخت مریض بعد ار فوت پدرم نمی توانم این یکی را تحمل کنم برام دعا کنین
 
2 نوشته شده در 2004/5/12ساعت 13:43 توسط توتیا | در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست
Monday, May 31, 2004
 
سراب
زندگی سراب است
به هر سو میدوی سراب است ان موقع که فکد می کنی داری به جایی میرسی میفهمی تنها سراب بود
سالها است تا یاد داری این طور بوده در انتظار غروب سراب مو سپید شدی باز هم سراب بود
تا کی این طور خواهد ماند؟
 
Friday, May 28, 2004
 
زندگی یک لحظه است
با زلزله چطورین میشه برام احساساتتان را تجربیاتتان را در همین چند ثانیه بنویسید؟
 
 
سیب کوچولو و واق واقی
خوب امروز از بهشت زهرا خبری نبود هم هوا گرم بود هم من ترسو هم با اجازه دیشب تا صبح ناله من بالا بود نمیئانم چرا لرز مرا گرفته بود انگشتم هم چرک کرده بود و با اجازه درست نخوابیدم ولی تصمیم دارم امروز سیب کوچولو معرفی حضورتان کنم

سیب کوچولو و واق واقی

یک روزوقتی علی اقا کارتنهای سیب را جا به جا می کرد یک سیب کوچولویی از روی میز قل می خوره و می افتد زیر میز
سگ علی اقا که سگ عاقلی بود نگاهی به سیب کوچولومی اندازد
تو اینجا چکار می کنی؟ یک سیب خوشگلی مثل تو که نباید اینجازیر میز باشه؟" „:و میگه
سیب کوچولو در جواب رو به اقا سگه می گه:" نمی دانم من از روی میز قل خوردم افتادم اینجا حالا میگی چه کار کنم ؟"
اقا سگه رو به سیب کوچولو میگه: " این داستان من را یاد سیب دیگری انداخت که یک هفته اینجا مهمان من بود"
سیب کوچولو با کنجکاوی پرسید: "خوب بعد ان سیبه چکار کرد؟"
اقا سگ نگاهی به قیافه مظلوم سیب کوچولو انداخت ویادش امد ان سیب یک هفته انجا بود و کم کم گندید و از بین رفت و چون راه حلی نمی دانست گفت:"راستی اسمت چیه؟"
سیب کوچولو جواب داد:" من اسمی ندارم من یک سیبم مثل سیبهای دیگر ما اول روی درخت بودیم بعد ما را چیدند و کردند داخل سبد و از انجا رفتیم توی کارتنهای بسته بندی شده بعدهم شب را در یک جایی سرد و تاریک گذراندیم و فردایش ما را سوار ماشین کردند و اوردند اینجا حالا هم من قل خوردم از روی میز و امدم پیش تو اقا سگه حالا میگویی من چکار کنم ؟"

اقا سگه ابروهایش را تو هم کشید و با خودش فکر کرد اگر سیب کوچولو انجا بماند ذره ذره از بین میرود
اگر بره روی میز دیر یا زود می خرندش و می برندش و بعد هم می خورندش
اقا سگ جواب داد:" تو باید برگردی؟"
سیب کوچولو با تعجب گفت:"برگردم بروم بالای درخت ؟"
اقا سگه از ساده لوحی سیب کوچولو خنده اش گرفت و گفت:" من تو راحل میدهم که بروی از زیر میز بیرون بعد پارس میکنم که صاحب مغازه بیاد وتورا بگذارد سر جایت روی میز
سیب کوچولو ار خوشحالی فریاد کشید:"هورا هورا نجات پیدا کردم و اقا سگه از شادی سیب کوچولو خیلی خوشحال شد
بعد هم شدوع کرد به پارس کردن
علی اقا که ته مغازه بود ا زروی صندلی بلند شد و فریاد کشید :"چه خبرت هست واق واقی امدم امدم!"
بعد پایش می خورد به سیب کوچولو. سیب کوچولو قل می خوره و دم در مغازه می ایستد
علی اقا دولا میشه و سیب کوچولو را از روی زمین بر می داره و می گذارد پیش بقیه سیبها و در همین موقع واق واقی که موفق شده بود ساکت میشه
علی اقا با عصبانیت فریاد میزنه :"ساکت شدی واق واقی فقط می خواستی من را اذیت کنی برو برو بیرون و اینجا نبینمت" و واق واقی را از مغازه بیرون می اندازد
واق واقی از پشت پنجره مغازه نگاهی به سیب کوچولو که خوشحال و خندان پیش سیبهای دیگر نشسته میکند وبا خودش میگه:" شاید روزی سیب کوچولو باز هم همدیگر را دیدیم شاید روزی!!

حالا من هم هر وقت از جلوی مغازه علی اقا رد میشوم نگاه میکنم که ایا سیب کوچولو یا واق واقی را می بینم؟
 
Thursday, May 27, 2004
 
سیب کوچولو یا شکستن سنگ با گوشت کوب؟
امروز می خواستم همانطوری که گفته بودم داستان سیب کوچولو را براتون بنویسم ولی از انجایی که کارهای من هیچوقت انطور که میخواستم نمیشه)
امروز صبح با صدای زنگ در و یاهو صدا کردن مادرم از خواب بلند شدم و متوجه شدم با این حال مریض و نا توان تنها رفته خرید بدون اینکه به من بگه ( بر خلاف قراره قبلی که داشتیم که مرا خبر کند وقتی نو بت خرید هست) صبح زود تنهایی رفته حسابی کفرم در امد که چرا من را صدا نزده همیشه اینطور بوده 35 سال اینطور (سنم را هم لو دادم) J
میدانید من چه قبل از ام اس چه حالا هرگز مطرح نبودم حتی فوت پدرم تصادفش را به من نگفتند تا برگشتم نمی دانستم یادم می اید وقتی المان بودم بابام به من تلفن زد و با هم خوب حرف نزدیم بعد زنگ زدم که از دلش در بیاورم مامانم حتی تلفن را به او نداد که به قول خودش من ناراحت نشم این ها من را رنج می ده طوری که به حال انفجار میرسم
که هرگز به عنوان یک ادم مطرح نبودم حتی برای خریدن سنگ قبر بابام حرف من حساب نبود خودشان بریدند و دوختند و همه اختیار دست یا هو بود من هر چه جز می زدم انگار رادیو بود که حرف میزد
یک بار در سن 18 سالگی وقتی دیدم برای رهایی از این بندهای اسارت نمی شه منتظر لورنس عربستان با اسب سفید شد که مرا نجات بده و اردواج راه حل این مو ضوع نیست چون باز هم همین نزدیک هستم و چیزی فرق نمی کند تازه اصلا مگر اجازه انتخاب خودم را به من میدند انقدر ایراد میگیرند و اه اه و اوقات تلخی میکنند که امکان ان هم نخواهد بود پس بارم را بستم و از کسی که خیلی عاشقش بودم خدا حافظی کردم و رفتم به 800 کیلومتر انورتر تو سرزمینی که زبانشان را بلد نیستم و تجربه ای ندارم 15 سال انجا با خوب و بد ساختم چون میدانستم اینجا هیچ چی نمیشم یعنی این شانس را به من نمیدهند که روی پای خودم باشم به عنوان ادم مستقل روم حساب بشه و دیگر بچه 10 ساله نباشم دست سرنوشت من را متا سفانه دوباره به اینجا برگرداند که به انهایی که نمی گذارند من خودم باشم یاد بدهم که میشه من حتی با ام اس هم میتوانم من باشم ولی مثل اینکه نمیشه این را بفهمانم؟
چون احساس میکنم بر خلاف آب شنا میکنم گاهی انقدرانرژی (هورا ژ;) هم درست شد) می بره که شب احساس میکنم کوه کندم وخسته ام خسته تلاش بی هوده که بابا من هم ادمم و می توانم به من فرصت بدید نگید تو بلد نیستی تو نمی توانی تو خسته میشی تو نمی توانی زود از خواب بیدار بشی تنبلی تو مریضی
اره مریض هستم ولس این تنها چیزی که هستم نه تنبلم نه اینکه بی عرضه من هم می توانم به نوع خودم بیشتر تز انکه به من اجازه داده میشه ازم بر می اید ولی این فریادها تو گلو خفه میشه یا اگر از کوره در می روم و فریاد میزنم گوشی نیست که بشنوه و برا همین که سر شار از انرژی و اعتماد به نفس هستم که خودتان بهتر فهمیدین کهاعتماد به نفس من مثل کیمیای دست نایفتنی شده که هرچه با تلاش می اید با پتک نابود می شه برای همین هم تا کسی میگفت مثل نودل که تو میتوانی انگاری داره کسی چینی حرف می زنه و من با چشم گشاد هاج و واج می مانمکه چی میگه من؟

با دعوا نشده با قهر نشده اصلا گاهی وقتها فکر میکنم که بعضی چیزها مثل با گوشتکوب سنگ شکستن
و من به عنوان یک ادم بد اخلاق جیغجیغو مهر خوردم در صورتی که من چیزی به جز حس اعتماد به نفس و رفتاری در حد یک ادم 35 ساله نمی خواهم
ایا این انتظار زیادی که شماخود تون باشید نه یک بچه 10 ساله؟
اصلا چی می خواستم بنویسم چه شد
از داستان سیب کوچولو به کجا رسید
خوب من فکر میکنم این اخر هفته قدرتم را جمع کنم برای رفتن به بهشت زهرا ان هم تنهایی و بعد اگر از ترستنها کاری انجام دادن ان هم این کار نمرده بودم(اخر من نه جایی تنها ن میروم اگرهم بخواهم بروم اطرافیان نمی گذارند)
 
 
نودل و خاطرات کذشته
امروز داشتم با نودل کلی گپ میزدیم و خوشحالم که هم را دیدیم و می تنوانیم خیلی عمیقتر از گذشته بحث کنیم
اخر 5 سال پیش که نودل را الملن سناختم ارتباط ما اینطوری نبود می دانید من ان موقع دنبال یک رابطه ای بودم که جدی باشه و نودل تو این عوامل نبود الان هم او همان ادم هست ولی من دیدم را در این دوستی عوض کردم و خوشحالم سالی یک بار زیر این سقف ابی هم را می بینیم یک دوستی ساده بدون توفع
و تازه الان خیلی هم با حال شده
بودن او اینجا کلی به من انری میدهد هرچند مدت کوتاهی خواهد بود و ما شاید یک یا 2 بار هم را ببینیم ولی حس خوبی دارم
امروز نودل(این اسمی که خواهرزاده کوچولوی مامانیش رویش گذاشته و من خوشم می اید اینطوری معرفی اش کنم)
سراغ داستانهایی را که 5 سال پیش مینوشتم را می گرفت و تعجب کردم که کاملا یادش بود موضوع انان چه بوده
برای همین کلی انرزی (متا سفانه زمیشه؟) گرفتم که انها را بنویسم و شاید حتی به چاپ برسانم اگر بشه
برای همین اول اینجا می نویسم تا شما هم اشنا بشوید و نظرتان را بگویید
خوب اولین اسمش سیب کوچولو است که چون فارسی سازم بازی در می ارد دفعه بعد مینویسم ولی نودل ممنونم که من را به حس گذشته ام برگرداندی
 
Wednesday, May 26, 2004
 
حوصله
امروز خیلی دلم گرفته حوصله هیچ چیز و هیچکس را نداشتم احساس تنهایی عمیقی میکردم انگاری با خودو غریبه
بودم از طرفی دلم میخواست با کسی حرف بزنم از طرف دیگر حوصله نداشتم حرف بزنم و هر وقت کسی زنگ میزد خوشحال میشدم وقتی قطع میکرد حال عجیبی بود به گذشته خیلی فکر می کردم ولی حتی حوصله کسانی که دلتنگشان بودم را نداشتم نمیدانم تا حالا هیچوقت شده که بی حوصله باشید و از همه چیز فراری؟
حتی از کسانی که دوستشان دارید دلتان بخواهد جایی خودتان را غیب کنید حتی حوصله حرف هم نداشته باشید بی دلیل واضح؟
وفکر کنید چقدر تنهایید؟این وقتها چه می کنید؟
 
Monday, May 24, 2004
 
قدرت فکر
قدرت

شاید خیلی وقتها از خودمان متعجب بشیم و از خودمان بپرسیم این من بودم؟
امروز خیلی خسته هستم و کلی کار عقب افتاده ولی دلم می خواست تجربه امروزم را با شما در میان بگذارم
همروز قرار بود دوستی را ببینم و هم راجع به موضوعی با هم حرف بزنیم هم بعد از مدتها همدیگر را ببینیم و من فکر کردم با هم جایی قرار بگذاریم که رفت و امدش برای من نزدیک باشه و مثل تجربه ای که داشتم تا جلو انجا تاکسی میرود و خوشحال بودم که بعد از یکسال نودل را میبینم(لازم به توضیح که این اسم ساختگی ماجراع دوری داره و چون این دوستم ایران نیست مدت زیادی که هم را ندیده بودیم )
خو شحال بودم بعد از یک کوه پیمانی سوار تاکسی شدم و دم جایی که می خواهم پیاده می شوم
چشمتان روز بد نبینه500 متر قبل از مقصد تاکسی دور زد و گفت من تا اینجا بیشتر نمی روم
و من مجبور شدم پیاده بشوم حالا پیاده رو را هم کنده بودند و فقط خوشحال بودم که عصایم همراهم هست
خوب چاره ای نبود با هر جان کندنی تمام قدرتم را جمع کردم و فقط به جلو نگاه کردم که وقتی فکر کردم کی می رسم نودل زد رو شانه ام و من کلی خوشحال شدم که رسیدم و موفق شدم روز خوبی را داشتیم و با اینکه خسته هستم خوشحالم که وسط راه برنگشتم و سوار تاکسی جدید هم نشدم
 
Saturday, May 22, 2004
 
ترس یا خجالت؟
میدانید از قدیم گفتند هر که پرو باشد موفق می شه و کارش راه می افته راستش من هیچوت نتوانستم پررو باشم
ولی ایندفعه با پررویی می خواهم حا لا که مشگل کامپیوترم راه نمی افتد و من هم سر رشته ای در این مورد ندارم پررو باشم و بنویسم تا اینکه فرجی شود و کسی بتواند کمکی کند شاید هم فقط اعتصاب کرده بوده و حالا راه بیفتد
به قول داش رهام کامپیوتر من هم مثل مشگلات اقنصادی ما است که حل نمی شه وبله
راستش داشتم فکر می کردم الان 2 سال که خودم را پشت این حبس کردم و با دنیای بیرون هیچ ارتباطی ندارم برای همین هروقتی بخواهم خریدی کنم یا مثل الان که دنبال کار هستم جایی مراجعه کنم برایم مثل قدم زدن آلیس در سرزمین عجایب هست و تعجب میکنم چطور انسان همه چیز یادش میره؟راستش وقتی جایی تنها می روم فکر می کنم اگر عصایم را نبرم احتمال با کله زمین خوردنم 70 در صد می شه اگر ببرم نگاههای کنجکاو مردم و سوالاتشان من را اذیت میکنند
از طرفی ترحم یا متلک گویی ادمهایی که نمیدانند با این موضوع چطور کنار بیایند را متنفرم برای همین ترجیح میدهم تا جای ممکن جایی نروم و خانه باشم و یا مسافت کوتاه اطراف منزل انگاری اگر دورتر بشوم غرق خواهم شد احساس عجیبی هر کجا که بخواهم بروم برایم مثل یک کوه کندن شده وقتی خانه هستم تازه احساس ارامش میکنم جالب که وقتی المان بودم این طور نبود و کسی مرا خانه پیدا نمی کرد خوب من همان ادم سابقم ولی چی عوض شده؟ و ایا علتش مبیل بودن با درد سر یا ترس از خیابان و تصادف نمی دانم تنها این را میدانم ادم احساس میکند دست و پایش قفل شده و وزنه صد تنی بهش اویزان است ان هم موقعی که تنها است و عجیب بودن کس دیگر حتی یک بچه 5 سال حس امنیت را ایجاد می کند حالا یا من زیادی خانه نشین بودم یا..................
 
Thursday, May 20, 2004
 
با من باش
با من باش با من
گریه هایم را بپذیر
خنده هایم را بشنو
با من باش با من
نغمه های گلهای باران را در استانه بی تابی بخوان
دستانت را گره به دستانم بزن
نجیری از دستان ماز
سرگذشتی از تو من واو
با من باش
دیروز امروز و شاید هم فردا


متا سفانه یا کامپیوتر من ویروس دارد یا فارسی سازم که نمی توانم بی دغدغه بنویسم بدون اینکه نوشته هایم قاطی بشوند حا لا کی می تواند به دادش برسه؟
 
Tuesday, May 18, 2004
 
Many Masters Many Lives 2
خوب فکر می کنم فرصت به اندازه کافی بوده که در مورد موضوعی که پیش کشیدم فکر کنیم ولی قبل از شروع می خواستم به داش رهمان عزیز و بقیه دوستان بگویم که هدف من در مورد زندگی فکر کردن هست چون ما باید خیلی چیزها یاد بگیریم و اگر فقط نفس بکشیم و روز و شب را طی کنیم چیزی یاد نمیگیریم من نمی خواهم زندگی را شخت بگیرم چون خودش به اندازه کافی سخت هست ولی اگاهانه زندگی کردن به معنی سختگیری نیست البته شاید بعضی ها این بحثها را بی فایده بداند ولی من دلم می خواهد با انان که اهل این مطالب هستند و حاضرند زندگی را از بعد دیگری ببینند مطالب دلم را در میان بگذارم و بالاخره نظر وتجربیات انان را بدانم
همان طور که میدانید کتابی که شروع به خواندن کردم ادم را به این فکر می اندازد که بعد از انکه جسم ما از بین رفت چه میشود؟
وقتی میروم بهشت زهرا فکر می کنم امدم پیش بابا در حالی که بابا همه جا هست شاید گاهی پیشم بشیند و گاهی نظاره گر باشد اگر با کسانی که تجربه مرگ را کوتاه داشته و دوباره برگشته اند صحبت کنیم همه از شناوری روحشان در بالای جسم و نظاره ان صحبت میکنند
راستش اگر ما فقط از یک مرحله به مرخله ای دیگر می رویم و چیزی به اسم تولد یا مرگ وجود ندارد و من از خودم می پرسیدم پس یعنی پدر من باید الان وارد جسمی جدید شده باشد؟
وقتی کمی بیشتر خواندم فهمیدم که این خود ما هستیم که تصمیم میگیریم کی دوباره وارد جسم شویم و این خود مراحل زیادی دارد بعضی از ارواح نظاره گر هستند بعضی استادند بعضی نگهبان و انقدر این موضوع پیچیده هست که درکش مشگل خواهد بود
نکته جالب برای من این بود که اگر ما خواب کسی که از پیش ما رفته را ببینیم یا حتی خورش را برای این است که باید به ما پیامی دهند و اینکه کاری را نا تمام گذاشته اند که باید تمام کنند و همیشه این اتفاق وقتی ما بخواهیم نمی افتد چون اغلب ما می ترسیم صحبت از روح یا مرگ بکنیم ایا فکر کردیم چرا؟
مگر این کسانی نیستند که تا زنده هستند با ما حرف میزنند و ما از انها نمی ترسیم پس چرا وقتی نیستند برای ما دیدنشان ترس اور است جالب نه؟
شاید این بحث را خیلی ها نپسندند و شاید هنور کسانی که مایل باشند کاملا از این سایت و موضوع مورد نظرم اطلاع نداشته باشند ولی دوست دارم تجربیات بقیه و نظرشان زا بدانم شما چی؟
 
Monday, May 17, 2004
 
I asked God
دوستان این فعلا باشه تا من رو به راه بشوم و باز بنویسم دلم برا همه تنگ شده می خواهم کمی در مورد این موضوع قبلی نظر همه را بدانم و بحثی کنیم چطوده؟
I asked God to take away my pain.
> > >God said, No.
> > >It is not for me to take away, but for you to give it up.
> > >
> > >I asked God to make my handicapped child whole.
> > >God said, No.
> > >Her spirit was whole, her body was only temporary.
> > >
> > >I asked God to grant me patience.
> > >God said, No.
> > >Patience is a byproduct of tribulations; it isn't granted, it is
earned.
> > >
> > >I asked God to give me happiness.
> > >God said, No.
> > >I give you blessings. Happiness is up to you.
> > >
> > >I asked God to spare me pain. God
> > >God said, No.
> > >Suffering draws you apart from worldly cares and brings you
closer tome.
> > >
> > >I asked God to make my spirit grow.
> > >God said, No.
> > >You must grow on your own, but I will prune you to make you
fruitful.
> > >
> > >I asked for all things that I might enjoy life.
> > >God said, No.
> > >I will give you life so that you may enjoy all things.
> > >
> > >I ask God to help me LOVE others, as much as he loves me.
> > >God said... Ahhhh, finally you have the idea.
> > >

 
Sunday, May 16, 2004
 
Many Masters Many Lives
بعد از مدتی غیبت نخواستم شما عزیزان را بیشتر از این نگران کنم ولی ننوشتنم دو علت داشت یکی به همخوردگی فارسی نویسیPC من که هر وقت دکمه enterرا می زدم نوشته ها جا به جا میشد و درست کردنش انقدر وقت می گرفت که رشته کلام از دستم خارج می شد و دیگری چند روزی به دور از امکانات اینترنتی جایی بودم که تمام وقتم را روی کتاب خواندن و فکر کردن راجع به زندگیم گذاشتهایم بودم اینکه چه اتفاقاتی برایم افتاده و از کی زندگی من با مشگلات بزرگ مواجه شده و اینکه چرا کسانی برایم مهم بودند که در واقع من برایشان ارزش نداشتم و چرا این داستان چه در عسق و چه در دوستی تکرار شده؟
متا سفانه الان هم هنوز دوستان عزیز را برای حل کردن مشگل کامپیوتری پیدا نکردم که کمک بگیرم که بتوانم بی دغدغه بنویسم و افکارم بخاطر مشگل کامپیو تری یا مشگلات فنی پراکنده نشوند ولی چند خطی می نویسم که از تمدن به دور نباشم در ضمن دلم برای همه شما تنگ شده بود و تمام مدت فکر می کردم بر گشتم افکارم را می نویسم بخصوص که در حال حاضر خیلی همه چیز به هم ریخته است در مورد گذشته ام خیلی فکر کردم در ضمن ار لحاظ جسمانی باز مشگل مثانه و راه رفتن داشتم و داشتم فکر می کردم چطور یک بار شکستش دادم الان نمی شه؟ باید تمام قوای جسمانیم را جمع کنم و به جنگ پشه با حبشه بروم
از همه مهمتر این بود که کتابی را شروع به خواندن کردم که برایم خیلی سوال بوجود اورده و مرا دگرگدن کرده
نمیدانم شما راجع به زندگی بعد از مرگ و فلسفه دوباره در جسم جدیدزندگی کردن چه فکر می کنید ایا ما تولد و مرگ نداریم تنها از یک مرحله به مرحله ای دیگر می رویم ؟
ایا همه ما می توانیم با هیپنوتیزم به زندگی گذشته بر گردیم و علت بیما ریهای خود و ترسهایمان را درک کنیم و شفا بیابیم مثل کاترین در کتاب من؟ و اگر می شه چطوری؟
می دانید باید بیشتر تو ضیح بدهم که این سوالات از کجا می ایند ولی انقدر مغشوشم که نمی توانم افکارم را مرتب کنم راستش همه چیز از وقتی شروع شد که خواب پدرم را دیدم و بعد از گفتگو با اشنایی کتاب استادان بسیار زندگی های بسیار را به من معرفی کرد که 5 روز از این جریان می گذرد و من اواسط این کتاب هستم ولی انچنان دچار تفکر و سوالات بسیار شدم که نمی دانم از کجا شروع به صحبت کنم
یک سال پیش با کسی تصادفی اشنا شدم که صحبتهای جالبی با من داشت و خیلی راجع به جهان هستی و فلسفه زندگی و مرگ صحبت کردیم در طول سختترین مراحل بیماریم در المان در بیمارستان خیلی حرفها زد که برایم گنگ و قابل لمس نبود راجع به زندگی دوباره و فلسفه ارتباط ان با دردها و امراز ما
با انچه بر ما سالها پیش از زندگی فعلیمان بر ما گذشته و امروز در این کتاب باز حرفهایش را می یابم و گیجم که ز کجا امده ام امدنم بهر چه بود ؟ حالا شما هم اگر دوست دارید راجع به این موضوع فکر کنید تا ادامه اش را بعدا بدهیم چطوره؟
 
Saturday, May 08, 2004
 
من و یا هو
امروز یا هو من و مامان را نهار برد بیرون بعد از 2 سال با هم رفتیم بیرون اخر امروز حاجیتون تولدش بود که
نپرسین چند سالم هست چون ادم وقتی از 30 سال بگذره حتی یک سال هم باشه بنظر خیلی می اید
با اینکه یا هو سنگ تمهم گذاشت ولی جای بابا که با شیرینی می امد خانه خالی بود هنوز پارسال که نمایشگاه داشتم و با گل دم در ایستاده بود که گل را به من بده قیا فه اش جلو رویم هست و من محو بازدید کننده ها و سوال جواب راجع به نقاشیهایم بودم و افسوس می خورم که کم وقت صرفش کردم می دانید دلم گرفته است از طرفی نگران یا هو و سر درد های طولانیش هستم از طرف دیگر اینکه هنوز نبودن بابا را باور ندارم و گاها وقتها مثل عید یا تولد خیلی سخت قبول کنم نیست انگاری سفر رفته دلم می خواهد یکبار هم شده تو خواب ببینمش و هر شب امیدوارم امشب باشه
البته جاتون خالی خودم دیسب کیک پخته بودم و عصر که شد سه نفری ننوش جان کردیم جای شما خالی که بدک هم نشده بود به قول یا هو بزرگ بشی یک چیزی میشیJ
نماندگفته نا البته
هوای عالی بود و بعد از مدتها خانه نشینی کلی چسبید و من توانستم مسا فتی که در Jگذشته برایم سخت بود را پیا ده بیایم
 
 
توجه
Fontدوستان نوشته های بعضی ها قابل خواندن هست ولی مال بعضی نیست با اینکه من تمام فارسی را دارم نمی توانم بعضی از نوسته ها را بخوانم با وجود راهنمایی دوستان قابل انجام نیست
 
Thursday, May 06, 2004
 
خاطره
سلام دوستان متا سفانه بعضی از کامنتها مثلا کامنت اخر مهاب عزیز فقط حروف عجیب بود که من نتوانستم بخوانم و اینکه وب لاگ من مشگلی داره که پیامها حتی مال خودم چند بار می اید حالا اگر اقا نوید را گیر اوردم ازش می خواهم ما را راهنمایی کند
خوب برویم سر اصل مطلب امروز خیلی بهترم و دیشب کلی انرژی گرفتم پیامهای شما را خواندم
نمی دانم از بین شما ها کدام به سینما علاقه دارد ؟
من که سینما را خیلی دوست دارم ان هم با یک پاکت چیپس که وتی هیجان زده میشوم تندتند خش خش میکنم
داشتم مقاله ای می خواندم تیتری با نام رضا مارمولک توجه ام را جلب کردچون یک اشنایی داشتم که همین لغب را دوستان بهش داده بودند هم خندهام گرفته بود که اگر می دیدمش کلی به ریشش می خندیدیم که تو روزنامه لغبش به این بزرگی نوشته شده حالا خودش از همه جا بی خبره
گذشته تنها غصه دار نیست گاهی وقتهاهم ادم با یاد اوری ان لبخند رو لبش می اید و دلش تنگ میشه
گاهی وقتها دلخور می شه گاهی وقتها خوشحال خوب زندگی همین فقط باید مواظب بود که ادم زیاد از حال دور نشه
خوب من برای همگی اخر هفته خوبی را ارزو می کنم بخوصوص که این تعطیلی عزا داری مثل اغلب نیست
 
Wednesday, May 05, 2004
 
دلتنگی
امروز خیلی دلم گرفته است برا همین نمی خواستم بنویسم احساس می کنم زندگی خالی دارم و برنامه ثابتی ندارم دنبال کار و موفق نشدن و این حرفها که حال نوشتنش نیست
ولی امروز خیلی به گذشته ام فکر می کنم به کسانی که باعث خوشحالی و حتی ناراحتیم شدند به بابا وقتی بچه بودم ومن رو شانه اش می خوابیدم برام لالا یی می گفت به رامین که شب تا صبح با هم تلفنی حرف میزدیم و وقتی از کار می امدم هنوز کفشهایم را در نیاورده زنگ تلفن بلند بود من میدانستم این کیه که بی طاقت
به روزهایی که وقتی مامانم پیشم بود از سر کار زنگ می زدم مامان بیا برویم بیرون یا با دوستان قرار می گذاشتم و همه این خاطرات مال وطن نیست و احساس می کنم کره دیگری بوده یا من کس دیگری بودم؟
احساس می کنم بین من و خاطرهایم فاصله ها است و انگاری وقتی از گذشته حرف می زنم خیلی ازش دورم
یک زمانی وقتی تولدم می شد خوشحال بودم ولی حالا اصلا نمی خواهم بهش فکر کنم یک زمانی وقتی کسی حالم را می پرسید فکر نمی کردمکه چیباید بگم ولی حالا فکر می کنم چه باید بگم خوبم یا نه ؟اگر نیستم ایا بگم یا بی خیا لش بشوم یا اینکه وقتی کسی ازم راجع به حالم می پرسه اصلا دوست دارم بگم یا نه؟
خلاصه این سردرگمی بییه امروز اصلا از دنده چپ بیدار شدم و با خودم هم دعوا دارم
 
Tuesday, May 04, 2004
 
صندلی




خوب اول از همه خوشحالم که کامنتهای شما عزیزان را می خوانم راستش امروز خیلی خسته هستم و برای اینکه این خستگی باز باعث اشتباه نویسی من نشه روده درازی نکنم ولی دلم می خواهد بی جواب شما دوستان خوب را نگذارم و چند خطی هم شده بنویسم
امروز داشتم می رفتم جایی که تو ماشین متوجه شدم ای داد کفشم پاشنه داره (البته ناگفته نماند که پاشنه کفش من فقط 3 سانت بود) و مثل بقیه کفشهایی که دارم و می پوشم صاف نیست با خودم گفتم دیگر همین باید توکل کرد و رفت
جایی که می رفتم شیب داشت و شانسی که من اوردم دیواری بود که در این شیب دستم را به ان بگیرم وقتی پایین رسیدم دیدم ای وای باید حالا پله ها را بالا بروم تا به مقصد برسم از دست این طبقه های بی اسانسور خوشبختانه بالا که رسیدم صندلی بود و من خوشحال رفتم به سویش که دیدم خانمی مسن زودتر از من انجا را گرفت نگاه نا امیدم این خانم را متعجب کرد و وقتی گفتم می شه اینجا بشینم با تعجب گفت مادر تو که جوانی خوب من هم حو صله نداشتم توضیح بدهم و رفتم خوشبختانه جایی که رفتم اول از همه صندلی به من تعارف کردند که از همه چی در ان لحظه برایم بهتر بود
حالا تصمیم گرفتم یک صندلی تا شو همه جا با خودم ببرمکه البته سخته چون بارکشی ان هم مشگل بعدی می شه ان هم من که اگر هنر کنم خودم را میکشم ولی این که همه فکر می کنند فقط پیرها احتیاج به کمک دارند اشتباه و خوب که همه اینطور فکر نکنند
 
 
توضیح
به دوستان عزیزی که این اواخر کامنت گذاشتند من شما را هیچکدام نمی شناسم ولی از لطفتان ممنونم در ضمن بزای انا که وب لاگها را نمی شناسند اینجا محیطی دوستانه بدون خسومت و خالصانه است پس به روی همه سوفی دلان اینجا دراه گشوده است فقط دوست ندارم بعضی ها انرژی منفی صادر کنند مرسی از همه
 
Monday, May 03, 2004
 
تشکر از همه
با سلام به همه دوستان گل عزیز بالاخره بعد از مدتی متوجه شدم کامنتهای خوب شما را چطور بخوانم برای اطلاعات فکر میکنم شما
1 edit comment را میزنید بعد
میشوید off line
و کامنتها را با خیال راحت بخوانید من توانستم فقط با فارسی نویسی کمی مشگل دارم حرئفم جا به جا می شود
خوب شاید افا نوید عزیز بتواند به ما راهنمایی کند به اس و پاس عزیز
.1 ام اس من 9 ساله هست و من هیچوقت تولدش را جشن نمیگیرم ولی وقتی بهش بر می خورد من را عزیت می کند و من هم بعد از 9 سال هنوز بهش عادت نکردم
2. ایا ام اس باعث جدایی
هنو ز هم نمیدانم و ای کاشکی می دانستم خوب ام اس من بعد از اشنایی با او شروع شد شد رامین از.
به برادرم میگم یا هو؟
چون تکیه کلامشه و یا هو یعنی یا خدا و این ربطی بهyahoo نداره J)))))
من با فارسی سازم مشگل دارم برای همین کوتاه سخن
زاستی پیامهای مهاب و اس و پاس تکرار شدند ؟
 
Sunday, May 02, 2004